تبليغاتX
> شخصی

 

خرد و خلاقیت بزرگمهر

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت.

او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.»

و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد.

پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.»

دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد.

 

فلسفه پیدایش

 

30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه

24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز

4 قسمت زمین  :   4 فصل سال

5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز

 2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز

هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال

 

 

     

 

 

 

تخته مرد  :  کره زمین

زمین بازی  : اسمان

تاس :   ستاره بخت و اقبال

گردش تاس ها : گردش ایام

مهره ها:  انسان ها

گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )

برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها

   

اعداد  تاس  :

 

  

 

 

1 : یکتایی  و خداپرستی

2 : اسمان  و زمین

3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک

4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد

6 :  شش روز افرینش

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/30 و ساعت 11:0 |

به خُشنودی اَهورامَزدا

 

 

 

ياد‌آوري: اين نوشتار به پارسی سَره نوشته شده است و واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند و واژگان درون ابروها {آكولاد‌ها} برای روشنگری آمده است.

 

در گاهنامه‌ی ايراني 3746، اين روز که برابر با بيست و نهم بهمن گاهنامه‌ی جلالي 1378 است، به نام روز سپندارمد {اسفند، اسفندارمذ، سپندارمذ} يا جشن سپندارمدگان {اسفندگان، اسفندارمذگان، سپندارمذگان} نام گذاري شده است.

نام اين روز در اوستايی سپِنتَ آرمیيتی Spenta-aarmaiti و در پهلوی سپندَرمَت Spandarmat و در پارسی نو سپندارمد {اسفند، اسفندارمذ، سپندارمذ} است و نام چهارمین امشاسپند است. اين واژه از دو بخش، سپنتَ یا سپند به مانك (معنی) "مقدس" و پسوند آرمیيتي یا اَرمت {آرمد} به مانك فروتنی و فداكاری ساخته شده است.

 

در اوستا و گات‌ها از امشاسپند سپندارمد همچون پرورش دهنده‌ي آفريدگان ياد می‌شود و مردم در راستای او است كه پارسايی می‌يابند. او نگهبان و ايزد بانوی زمين است و زمين نماد اِشك (عشق)، باروری و زایش است. او با فروتنی، فداكاری و گذشت به همه مِهر می‌ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي‌نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مِهر خود می‌پروراند و آرامش مي‌دهد. از اين روي در فرهنگ و ميتُخت‌های (اساطير) پر از فرزانش ایران باستان، سپندارمد را نماد زمين و گرامي داشت مِهر و شيدايي می‌پنداشتند، چون این دو در كنار هم رنگ پيدا مي‌كردند.

 

از سويی ديگر برابري زن و مرد يكی از آيين سپند (مقدس) و جدايی ناپذير منش ايران باستان بود. زنان ايران باستان پادشاه، وزير، هَندازگر (مهندس)، مِهراز (معمار)، فرمانده‌ي سپاه، ناخدا، پژوهشگر و ديگر مي‌شدند. این برابري تنها به كارنامه‌ي شاهنشاهي (امپراتوري) گذشته‌ي ايران بسنده نمی‌شود ‌و ريشه‌های كهن فرهنگی چند هزار ساله دارد. از آيين مِهر گرفته تا در اوستا و گات‌ها، زن از جايگاه والا و ارجمندي برخوردار است، برای نمونه در اوستا و گات‌ها می خوانيم:

"اینک زمین را می ستاییم،

زمینی که ما را در بر گرفته است.

ای اََهوره مَزدا!

زنان را می ستاییم.

زنانی را که از آن تو به شمار آیند

و از بهترین اَشَه برخوردارند، می ستاییم."

اوستا - یسنا 38 - بند 1

یا

"دختران در گزينش همسر آزادند و پدر و مادر نمي‌توانند دخترانشان را وادار به پيوند با كسي که او دوستش ندارد، بکنند."

 

از همين روي ايرانيان باستان روز سپندارمد را براي گرامي‌داشت زن برگزيدند که روز جشن زنان به شمار می‌رفت.

 

در این روز زنان و دختران را بر تخت شاهي می‌نشاندند و به آنان پيشكشي مي‌دادند. اين پيشكشی در خور توان هر مرد از يك شاخه گل تا هر چيز ديگري بود. زنان نه تنها از ارمغان‌ها و دهش‌هایی برخوردار می‌شدند، ونكه (بلكه) در این روز فرمانروایی می‌کردند و مردان باید از آنان فرمان می‌بردند.

این روز به نام "مردگیران" یا "مژدگیران" یا "مزدگیران به مانك (معنی) پيشكشي گرفتن از مردان نیز بازگو شده است. گردیزی در نسك (کتاب) خود "زین الاخبار" مي‌نويسد: "این جشن را مردگیران می‌گفتند زيرا زنان به پسند خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی گزیدند."

هنوز نیز در برخی از گوشه‌های ایران زمین مانند سپاهان (اصفهان)، پهله، ری و دیگر شهرهای كوستِ (ناحیه‌ی) كُيان (مرکز) و خورووَران (غرب) ایران، آيين جشن سپندارمدگان همچون گذشته برگزار می‌شود، در این روز بانوان جامه و کفش نو می‌پوشند و از مردهای خود پیشکشي‌هایی دریافت می‌کنند. آنان در این روز از کارهای روزانه‌ي خود رها شده و مردان و پسران كارهاي آنان را انجام می‌دهند.

كوتاه سخن، در زمانی كه در جهان پیرامون به زنان همچو كنيز نگاه می‌كرند، اين جشن نشان از ديدگاه روشن ايرانيان باستان به جايگاه ارجمند و والای زن و برابري زن و مرد دارد و آشكارا شكوفايي شتابنده‌ي انديشه‌ي ايران باستان را در فراز رسايي و پيشرفت فرهنگي نشان می‌دهد. فرهنگي فرهيخته، که در اوگ (اوج) پيشرفت ویران شد و پس رفت و امروز تنها نام و يادي از آن به جا مانده است.

 

امروزه نيز زرتشتيان همچنان گذشته اين روز را به نام روز زن و روز مادر جشن می‌گيرند.

 

جشن سپندارمدگان بر همگان و به ويژه بانوان خجسته باد!

 

ايدون باد،

سيامك پسر گيومَرت (كيومرث)

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/11/29 و ساعت 12:22 |



14bnlsp.jpg



به گزارش روزنامه سان ، الفى پسر 13 سالۀ انگلیسی كه چهره‌اش او را بیش از 8 سال نشان نمى‌دهد از دوست دختر 15 سالۀ خود (چنتل) صاحب فرزند دخترى شد. آن دو وقتى ‌از موضوع مطلع شدند تصمیم به سقط جنین گرفتند اما بعد پسرك فكر كرد بد نیست كه پدر شدن را نیز تجربه كند. الفى كه هیچ درآمدى ندارد و تنها گاهى اوقات حدود 10 پوند از پدرش پول تو جیبى دریافت مى‌كزده است به گفتۀ خود هیچگاه عواقب این تصمیم خود را نسنجیده بوده است. پسرك شرح مى‌دهد كه در سال گذشته زمانى‌كه تنها 12 سال داشته است براى ‌اولین بار ارتباط را با دوست دخترش تجربه كرده كه نتیجه‌اش چنین شده است. پدر الفى كه با این چالش روبرو شده است اظهار مى‌دارد كه دیگر براى هر تصمیمى دیر شده است و تنها باید مطمئن شد كه پسرش در این سن به فكر بدنیا آوردن بچۀ دیگرى ‌نباشد.

 

الفی و دخترش

1.jpg

 


الفی و دوست دخترش چنتل به همراه نوزاد دخترشان میسی

2.jpg


چنتل و مادرش و دخترش

7.jpg

 

3.jpg

5.jpg

6.jpg

4.jpg

 

 

 

پدر شدن یك پسر بچه 13 ساله انگلیسی بر نگرانی‌های مردم این كشور درباره بالا بودن شمار بارداری‌ها در میان نوجوانان انگلیسی افزوده است.

به گزارش فارس، كشور انگلیس، در میان تمام كشورهای اروپای غربی، بیشترین شمار بارداری را در میان دختران نوجوان داراست.

شمار بارداری‌های دختران نوجوان در انگلیس 2 برابر تعداد بارداری‌های دختران نوجوان در كشورهای فرانسه و آلمان است.
بر اساس تازه‌ترین ارقام منتشر شده توسط اداره آمار ملی انگلیس، تعداد بارداری‌های زیر سن 16 سال در انگلیس در سال 1999 به میزان 3/8درصد بود اما این میزان در سال 2006 كاهش پیدا كرد و به 8/7 درصد رسید . البته شمار بارداری ها در میان دختران نوجوان در انگلیس همچنان بالا است.

انتشار خبر مربوط به پدر شدن یك پسر بچه 13 ساله در انگلیس، شوك و حیرت شمار بسیاری از مردم این كشور را به دنبال داشته است.

الفی پتن Alfie Patten پسر بچه 13 ساله انگلیسی و شانتل استیدمن دوست دختر 15 ساله وی كه ساكن منطقه ساسكس Sussex در جنوب شرق انگلیس هستند، صاحب فرزند شده‌اند .

دیوید كامرون رهبر حزب محافظه كار انگلیس با ابراز نگرانی از روند رو به افزایش بارداری در میان دختران نوجوان انگلیسی گفت: این روند كه بچه‌ها امروزه در این كشور بچه دار می‌شوند یك روند بسیار نگران كننده است.

دیوید كامرون افزود: این خیلی خوب است كه شاهد بزرگ شدن بچه‌ها و پدر و مادر شدن آنها باشیم اما نه اینكه در حالی كه خودشان هنوز بچه هستند صاحب بچه شوند و بچه‌ها نباید در این سن و سال به موضوع پدر و مادر شدن فكر كنند.

دیوید كامرون سپس گفت: وقوع چنین مسئله‌ای در این كشور واقعأ نگران كننده است و این مشكلی است كه در نتیجه اشتباه عمل كردن به وجود آمده است و باید این وضعیت درست شود.

ایان دانكن اسمیت از اعضاء حزب محافظه كار انگلیس كه مركزی به نام مركز عدالت اجتماعی را در انگلیس اداره می كند و پیشتر نیز رهبری حزب محافظه كار انگلیس را برعهده داشت، در اظهار نظر خود درباره این حادثه گفت: وجود این موردی كه اكنون رخ داده است و یك پسر بچه 13 ساله پدر شده است نمونه ای از آن نگرانی است كه حزب محافظه كار درباره آن صحبت كرده است و منظور حزب محافظه كار از نامیدن جامعه انگلیس به عنوان جامعه ای از هم گسیخته در واقع وجود چنین مواردی است.

ایان دانكن اسمیت با تأكید بر ضرورت رسیدگی به این مسائل و جلوگیری از وقوع آنها، گفت: این مشكلات در جوامع معینی به وقوع می‌‌پیوندند و لازم است تا به منظور حل این مسئله، توجه‌ها بر روی این جوامع متمركز شود.

گوردون براون نخست وزیر انگلیس نیز در واكنش به این حادثه گفت: من از جزئیات دقیق این مسئله اطلاعی ندارم اما معتقدم همگی‌مان به طور مسلم خواستار این هستیم كه از بارداری‌های سنین نوجوانان اجتناب شود .

از سوی دیگر، اد بالز وزیر كابینه دولت گوردون براون در امور مربوط به بچه‌ها، پدر شدن این پسر بچه 13 ساله انگلیسی را حادثه‌ای بسیار ناخوشایند و غیر عادی توصیف كرد و گفت: ما به عنوان یك جامعه می‌توانیم این اطمینان را به وجود آوریم كه شمار بارداری های نوجوانان در این كشور روند رو به پایینی را در پیش خواهد گرفت .

گفتنی است، الفی که چهره اش در حد یک پسر 8 ساله دیده می شود با قد 1.22 متر و دوست دخترش Chantelle که 2 سال از او بزرگتر است، چهار روز پیش ، صاحب یک فرزند دختر شدند.

وقتی خبرنگار از او سوال کرد ، هزینه نگهداری کودک را چگونه تأمین می کند، او پرسید:" هزینه یعنی چی؟"
ظاهرا مادر بچه ، در نحوه استفاده از قرص های ضدبارداری دچار اشتباه شده بود.

پدر الفی که دارای 9 فرزند است در این زمینه گفت:" شاید الان کمی دیر شده باشد ، اما حداقل من به او تذکر دادم که به فکر فرزند دیگر نباشند

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/28 و ساعت 11:35 |

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/27 و ساعت 15:35 |

 

 

love_23.jpg

تهیه کننده : نشريه دست انداز

الناز - گلناز - آیناز- سارا- مهسا- پریسا- شبنم- گلبرگ - تگرگ - افسانه- جانانه - فرزانه- نازنین- آتشین - مینا- سیما- شیما- سوسن - سنبل - لاله- رز- بنفشه - شب بو- غنچه - شکوفه - بتول - بهاره - پاییزه و  غیره ی عزیزم !

آنگاه که چشمم به چشمان شماها افتاد چمن ها حرکات موزون کردند و ستاره ها آنقدر خاموش و روشن شدند که سوختند و کلاغها عاشقانه شروع به قار قار کردند و خلاصه از این تشکیلات ... ای تک ستارگان آسمان بنده ولنتاین را بهتان تبریک می گویم و از عشقهای عزیزی که اسمشان از این لیست جا افتاد عاجزانه معذرت می خواهم .

شاهزاده اسب رویاهای شما

جوات . میم

 

 

عزیزم سلام - امیدوارم حالت خوب باشد و هیچ ملالی نداشته باشید اگر از حال من پرسیده باشی ... ا ببخشید قاطی کردم از ذوقم ! فکر کردم نامه است . فقط می خواستم به همانی که خودش می داند بگویم : مرغ و خروس و اردک / ولنتاینت مبارک !

نامزد به کوه و بیابان زده اش

گل عنبر. فین

 

 

شاعر می فرمایند : اگه باور نداری چقدر تو قلبم جا داری / یه روز از سر کوچه تون که می گذری.

عزیزم 500 کیلوگرم گل بابونه به اضافه شش هزار تا سبد ماه و ستاره و هشت هزار و پانصد تا پر طاووس به پایت می ریزم تا بهت بگویم ولنتاین مان مبارکا باشد .

همسر آتش به جان گرفته ات

پسته . ر

 

 

عزیز دل انگیزم سیا.ر. زاده اصل

همین جوری هم مخم را می زدی کافی است . امسال دیگر خودت را به زحمت نینداز که ورشکسته می شوی. پنج تا از آن کادویی را که پارسال برایم خریدی سر خیابانمان حراج کرده بودند صد تومان ( هزار ریال !) تازه با اشانتیون ... حالا اینجا نمی گویم کادویت چی بوده که بیشتر از این ضایع نشوی . در ضمن امسال علی الحساب اسمت را به صورت کامل در جراید کثیر الانتشار انتشار نمی دهم ولی اگر باز هم از این دست و دلبازی ها کنی سال آینده همین موقع شماره شناسنامه ات را هم چاپ می کنم .

گیتی

 

عزیزم ولنتاینت مبارک ولی به شرطی که سو استفاده نکنی بگویی بیا من را بگیرها . چون من به عشق افلاطونی معتقدم !

عشق تو هیم . الف

 

گل و سنبل من

خدا به سر شاهد است در حضور این همه مخاطب دارم می گویم من به غیر از تو برای هیچ دختری پیغام ولنتاین ندادم . بیا با هم آشتی کنیم و اجازه بدهیم یک امروز را آب خوش از گلویمان پایین برود.

عاشق بیچاره شده تو

فرهنگ . پیف

 

روز ولنتاین را به تمام عزیزانی که خودشان می دانند چه کسانی هستند و به بقیه ربطی ندارد تبریک می گویم ! مخصوصا به خسرو جان که ا همه پولدارتر است . من در همین جا قول می دهم هرکسی که تا سال آینده از خسرو جان من پولدارتر بشود این پیغام ولنتاینانه برایش محفوظ خواهد بود. برای به دست آوردن آمار اموال خسرو جان به من پیامک بزنید.

با تشکر از همه دست اندرکاران

 شیما. شین 
 

 


 

 

ولن‌تاين لاتی:

 

بتول: آق‌ميتي، ميدوني امروز چه روزيه؟

ميتي: دست كم گرفتي ما رو مس كه! خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندونه ديه!

بتول: نه بابا... امروز روز زيدبازي است... تو ام كه امام زيد بازايي...!

ميتي: خدايي؟! پس كثافتكاري داريم امشب!

بتول: اول كادو آق ميتي...

ميتي: واستا... بگير اينو بپوش... خدايي كل مسجد شارو گشتم اينو پيدا كردم... از رنگ سبز فسفري خوشت ميومد ديگه؟! اينو بپوشي چه هلويي مي‌شي! بتركونيم؟!

بتول: ايول! دمت فرت آق ميتي! خداييش خيلي آقايي! آخه كي ووولوووم تاين واسه زيدش مايو سه تيكه ميخره؟ ها؟

ميتي: دهه! اين جاي تشكرته عن تركيب؟ ميخواي يه جوري بزنم تو لگنت كه مثه اين مايو سه تيكه بشي؟!

بتول: اصن ميدوني چيه؟ نخواستيم داداش... به ما اين غلطا نيومده...

ميتي: گو ميخوري نميخواي! مگه منو تو چيمون از اين بچه سوسولا كمتره كه ووولوم تاين ميگيرن واسه هم؟

بتول: باشه باااااشه! نمودي...

ميتي: آها ايول حالا شد! لبو بده بياد.... جووووون!

 


 

موضوع انشاء: عشق را تعريف كنيد !

 

امروز خانم معلم گفت در مورد عشق انشا بنويسيم، پيش بابا رفتم و از بابايي خواستم در نوشتن انشا بهم كمك كنه، وقتي بابايي از موضوع انشا مطلع شد گفت: اين خانم معلمتون هم عاشقه ها! آخه بچه كلاس دومي رو چه به عشق! برو از مامانت بپرس، من اصلا" حال و حوصله ي چنين موضوع انشاهايي رو ندارم! 

 

پيش ماماني رفتم و از ماماني خواستم در مورد عشق برام انشا بگه كه يهو ماماني زد زير گريه و خطاب به بابايي گفت: آهاي مرد چطور اون روزا خوب بلد بودي در مورد عشق انشا بنويسي و فرت و فرت برام نامه مي نوشتي، اما حالا حوصله ي دو كلوم صحبت كردن در مورد عشق رو نداري؟! اصلا" تو از همون روز اول هم عاشقم نبودي ... ماماني نتونست بيشتر از اين ادامه بده و بازم زد زير گريه، فكر كنم عشق چيز ناراحت كننده اي باشه كه ماماني با شنيدن اين كلمه حتي از وقتي گلدون چيني اش هم مرد بيشتر اشك ريخت!

 

پيش بابابزرگ رفتم و از بابابزرگ خواستم بهم بگه عشق يعني چي؟! بابا بزرگ هم بهم دو تا چغك رو كه روي درخت نشسته بودند نشون داد و گفت عشق يعني اين! در همون لحظه اي كه بابابزرگ گفت عشق يعني اين، يكي از اون دو تا گنجشك توي باغچه مون خرابكاري كرد، فكر كنم بابابزرگ اشتباه ميكنه چون اگه عشق اين بود خانم معلم اين موضوع رو به عنوان موضوع انشا انتخاب نمي كرد!

 

دم در رفتم تا مامان بزرگ رو پيدا كنم و در مورد عشق ازش بپرسم، توي راه يه آدمي رو ديدم كه داخل جوي آب دراز كشيده بود، ازش پرسيدم: ميتوني بگي عشق چيه؟! ، اون هم يه داستاني رو برام تعريف كرد كه شبيه يكي از اين فيلم هندي ها بود و مي گفت اين داستان زندگي خودش بوده، البته من هر چي فكر كردم يادم نيومد اون توي كدوم فيلم هندي بازي كرده، راستش شبيه هيچكدوم از بازيگراي هندي نبود، اون ميگفت عشق اونو اينجوري آواره ي كوچه و بيابون و جوي آب كرده! بعد يه چيزي بهم نشون داد كه سياه بود و گفت حالا ديگه عشق من اينه!

 

مامان بزرگ رو با زمبيلش ديدم، يه چيز دراز هم همراهش بود كه كادو شده بود، يه عالمه سبزي هم خريده بود، وقتي ديد من دارم با اون آقاهه كه توي جوي آب بود حرف مي زنم دستم رو كشيد و گفت ديگه با اين جور آدمها حرف نزن، به مامان بزرگ گفتم اون يه آدم عاشق بود، منظورت اينه كه با آدمهاي عاشق حرف نزنم؟!، مامان بزرگ گفت: اون و عشق؟! عشق كلمه مقدسي است كه اون هيچ بويي ازش نبرده. گفتم پس عشق چيه؟!، مامان بزرگ هم گفت وقتي رسيديم خونه بهت نشون ميدم، وارد خونه شديم، وقتي مامان بزرگ وارد خونه شد مثل هميشه بابابزرگ به استقبالش اومد، بعد يه كاري كردن كه من فكر كردم سال تحويل شده! مامان بزرگ اون چيز دراز كادو شده رو داد به بابابزرگم و گفت تولدت مبارك! مامان و بابا هم داشتن نگاه مي كردن، بابايي داشت اشك مي ريخت وقتي ازش پرسيدم چرا اشك مي ريزي گفت توي چشمم خاك رفته، بابايي هر وقت فيلم هندي هم نگاه مي كنيم توي چشماش خاك ميره، ماماني كيك تولد رو آورد، بابابزرگ كادوش رو باز كرد، يك عصاي نو بود، بابا و مامان به اون عصا اشاره كردن و گفتن: عشق يعني اين! به نظرم عشق يعني عصا و بايد برم در مورد عصا انشا بنويسم

 

 


 

قطعه ولنتاينيه !

چهارده فورﻳة المبارك!

روز شهادت! كشيش ولنتاين

دو تا جوونِ جَو زده تو كافه

سفارش قهوه مي‌دن با سان شاين

پسره مي‌پرسه خوبه حالت گُلم؟

طرف مي گه فدات بشم ! I am fine

يه توله خرس هديه مي ده به بانو

جيغ مي‌زنه: چه نازه واقعا" !mine?1

يه كارت پستال كه با خط ميخي

 نوشته روش: !From your valentine   

خلاصه بلغور مي‌كن انگليش

مثل يه طوطي كه مقابل آين...

( جا نشد اونجا "هاي" غير جيمي!

امون از اين قافيه لحيمي )

هست عزيزم اين سوسول بازيا

مخصوص اون آب و هواي آلپاين2

مرد اونه كه كار بكنه روز و شب

عرق بريزه پاي داس و كمباين

نه اينكه رختخوابشو تو چت روم

بندازه و هميشه باشه آن لاين

يا كه خلاف بشه خدا نكرده

بره تو خط مسكرات و شامپاين

مي خواي ببيني عشق واقعي رو؟

بشين پاي فيلم ز كرخه تا راين!
 

منبع : ایران - ایران

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/27 و ساعت 12:19 |

 

 

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید

1- دریا را با كدام یك از ویژگی های زیر تشریح می‌كنید؟
آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود

2- كدام یك از اشكال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث

3- فرض كنید در راهرویی راه می‌روید. دو در می‌بینید. یكی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو. هر دو در باز هستند. كلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر می‌دارید؟

4- رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی كه برایتان دارند بگویید . قرمز،  آبی، سبز، سیاه و سفید

5- دوست دارید در كدام قسمت كوه باشید؟

6- در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه‌ای، سیاه یا سفید

7- توفانی در راه است. كدامیك را انتخاب می‌كنید: یك اسب یا یك خانه؟


و اما پاسخ‌ها:
1- آبی تیره : شخصیت پیچیده
سبز: آسان گیر و بی‌خیال
شفاف: به سادگی قابل درك
گل‌آلود: آشفته و سردرگم


2- دایره : سعی می‌كنید طوری رفتار كنید كه خوشایند همه باشد.
مربع: خودرأی و خود محور
مثلث: یك دنده و لجباز
(اندازه اشكال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)


3-  بله : شما آدم فرصت طلبی هستید
نه: آدم فرصت‌طلبی نیستید.


4- این سئوال، اولویت‌های شما در زندگی را مشخص می‌كند.
آبی: دوستان/ روابط
سبز: شغل و حرفه
قرمز: شهوت و دلبستگی
سیاه: مرگ
سفید: ازدواج


5- میزان ارتفاعی كه انتخاب می‌كنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد .


6- قهوه‌ایی: فروتن و خاكی
سیاه: غیرقابل پیش‌بینی، سركش، هیجان‌انگیز
سفید: برتر، مغرور، تاثیرگذار


7- این سئوال، اولویت‌های شما به هنگام مشكلات را تعیین می‌كند.
اسب: همسر
خانه: فرزند

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/27 و ساعت 12:15 |

از روز عشق چه می‌دانید ؟


عقاید مختلفی درباره منشا روز ولنتاین وجود دارد، یکی از این عقاید مربوط می‌باشد به کشیش ولنتاین که در قرن سوم بعد از میلاد در این روز به خاطر مسیحیان زجر بسیاری کشید و در آخر هم کشته شد. یکی از دیگر افسانه ها مربوط است به کشیشی که در زندان عاشق دختر نابینای زندانبان شد و به خاطر عشق خالصانه او بینایی دختر باز گشت و کشیش بعد از مرگش یک نامه خداحافظی از خود به جای گذاشت که در آخر آن امضا شده بود: از طرف ولنتاین تو.

یکی دیگر از افسانه ها مربوط است به کشیشی که در زمان فرمانروا کلادیوس زندگی می‌کرده است. در این زمان این فرمانروا ازدواج را به خاطر حضور بیشتر مردان ممنوع کرده بود این کشیش به طور مخفیانه مراسم ازدواج دختران و پسرانی که عاشق یکدیگر بوده اند را انجام می‌داد.

روز ولنتاین در آسیا:

این روز در بیشتر کشورهای آسیایی جشن گرفته می‌شود. اما در کره و ژاپن و چین این جشن سابقه طولانی تری دارد. در این کشورها زنان بیشتر از مردان هدیه می‌دهند و جالب اینکه مردان تنها به عشق واقعیشان کادو می‌دهند اما زنان باید به تمام کسانی که دوست دارند هدیه بدهند. حتی زنانی که در اداره کار می‌کنند باید به مردان همکار خود هم شکلات بدهند. این شکلات به giri choko مشهور می‌باشد و با شکلاتی به نام honmei choko فرق می‌کند و این شکلات مخصوص عشق‌های واقعی یا دوستی‌های قوی می‌باشد. در ژاپن دختران به دخترانی که دوستان واقعی آنها هستند هم شکلات هدیه می‌دهند.

در روز ۱۴ مارس در این کشورها مردان در انتظار هدیه‌ای می‌باشند که از عشق واقعی خود دریافت کنند. این روز به نام روز سفید می‌باشد و هدیه آن گل ختمی‌ و یا شکلات سفید می‌باشد. در این روز بعضی از مردان آسیایی هم به عشق خود هدیه می‌دهند…

در کره یک روز به نام روز سیاه وجود دارد که در ۱۴ آوریل می‌باشد و مردانی که از عشق واقعی‌شان هدیه نگیرند غذایی به نام jajangmyun می‌خورند که همان رشته فرنگی چینی می‌باشد که با سس سیاه خورده می‌شود.

در کره جنوبی جشنی در ۱۱ نوامبر گرفته می‌شود که زن و شوهرهای جوان برای یکدیگر هدیه می‌خرند و زنان در این روز خود را غسل می‌دهند تا از بدترین ها دور شوند.

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/27 و ساعت 9:23 |

 

زمین خوردن بار سوم

 

 

 

 

 

وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،

پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و

این پاداش را دریافت کنید؟

 

 

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!  

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 15:58 |

 

  


امیدواری به زندگی را از این دختر بیاموزیم ...

هیج وقت دکتر ها نفهمیدند که چرا جسیکا در لحظه تولد دست نداشت. خودش هم نمیداند
اما زندگی کردنش، آنهم بدون دست برای ما آدم ها حاوی پیامی است که میشنویم
...

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


او از همان لحظه اول بدون دست پا به دنیای ما گذاشت

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


بدون دست هم میتوان رشد کرد و بزرگ شد

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


میتوان سخت ترین کارها را انجام داد حتی آنهایی که به نظر غیر ممکن می آیند

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


نداشتن دو دست مانعی برای ورزش مورد علاقه ایجاد نمی كند

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


بدون دست هم میتوان زیبایی را تجربه كرد. و به زیبایی جنگیدن با زندگی و نقص های آشكار

آن

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


برای پرواز کردن دست ها کار ساز نیست. برای پرواز بال میخواهی و جسیکا بالهایش در اراده

اش است

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


زندگی و روزمرگی همچنان ادامه دارد پس چرا مبارزه نکنی؟

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


كارها و علاقه مندیهای دیگر را نیز نمی توان به فراموشی سپرد

گروه اینترنتی كيميا|

 www.iranboard.com


بدون دست هم میتوان پرواز کرد اما من که دست دارم چی؟ آیا من هم اراده آهنین و روح

پرواز را دارم؟

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


او هم میتواند در برابر ناملایمات دنیا از خودش دفاع کند

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


برای آنان که در امتحان شهری بارها رد شدند تا گواهینامه گرفتند جسیکا حرف دارد که در این

عکس میتوان شنید

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


شاید بتوان اینگونه هم نامه های عاشقانه نوشت

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


شاید بتوان با دست هایی که اصلا وجود ندارد دیگران را در آغوش گرفت و برایشان از راز های

سر به مهر

تقدیر های تغییر ناپذیر سخن گفت. آری میتوان بدون دست هم دیگران را در آغوش گرفت.

گروه اینترنتی

 كيميا| www.iranboard.com

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com

گروه اینترنتی كيميا| www.iranboard.com


وقت آن است که باور کنیم یک معلول هم میتواند در مسابقه دو صد متر المپیک مــدال طلا را به گردن بیاویزد وقت آن است که چشم ها را باز کنیم و با جرات به مبارزه با دنیا برخیزیم. عکسهای جسیکا با ما سخن میگوید که به پاس تمام لحظات عمر می توان به زندگی لبخند زد و با ایجاد حس اعتماد بنفس به راز خواستن و توانستن، پی برد! آیا ما هم میخواهیم؟ و میتوانیم؟
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 15:55 |

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:

تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 15:26 |

رژیم غذایی جدید آنجلینا جولی برای بچه دار شدن

 

photo_caption

شماره جدید مجله ok باز به مساله بارداری آنجلینا جولی پرداخته و از سوی منابعی اعلام کرده که آنجلینا رژیم غذایی خودش رو تغییر داده و از غذاها و ویتامینهای مخصوص بارداری استفاده میکنه. این ستاره 33 ساله هالیوود در حال حاضر 6 بچه داره که 3 نفر از آنها فرزندخوانده آنجی و برد پیت هستند.

دکترها بعد از تولد ویوین و ناکس(دختر و پسر دوقلوی آنجلینا و برد پیت) در تابستان امسال به آنجلینا هشدار داده بودند که بارداری مجدد برای وی خطرناک هست و باید حداقل 1 سال صبر کند

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

جنیفر انیستون 40 ساله شد

 

 

جنیفر آنیستون که هفته گذشته در شوء تلویزیونی جی لینو شرکت کرده بود از فیلم جدیدیش He's Just Not That گفت و لینو هم اشاره ای به روز 6 فوریه (امروز) و 40 سالگی جنیفر داشت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آیا کتی هلمز باردار هست؟

 

 

 

تام کروز و کتی هلمز این هفته به رستوران Ivy در لس آنجلس رفته بودند. آنها در هنگام خروج از رستوران تمام مدت با لبخندی عاشقانه به یکدیگر نگاه می کردند و با اشارات تام کروز میشد فهمید که کتی حامله است. خانواده کروز هنوز خبر بارداری کتی را تائید نمیکنند.

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 10:14 |

نوشته ای از :

 

 

 

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم  !

 

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شود ...


 

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ...

 

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم  ...

 

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند  ...
 

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم  ...


 

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است ...
 

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .

 

به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم


وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم...
 

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 9:59 |

 

از دوست داشتن (فروغ فرخزاد)

 

 امشب از آسمان دیده ی تو  
 روی شعرم ستاره می بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
 پنجه هایم جرقه می کارد 
 شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها 
 پیکرش را دو باره می سوزد 
 عطش جاودان آتش ها 
 آری آغاز دوست داشتن است
 گرچه پایان راه ناپیداست 
 من به پایان دگر نیندیشم 
 که همین دوست داشتن زیباست 

از سیاهی چرا هراسیدن
 شب پر از قطره های الماس است 
 آنچه از شب به جای می ماند 
 عطر سکر آور گل یاس است 
 آه بگذار گم شوم در تو 
 کس نیابد دگر نشانه ی من
 روح سوزان و آه مرطوبت
 بوزد بر تن ترانه من 
 آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 
 همره روزها سفر گیرم 
 بگریزم ز مرز دنیاها
 دانی از زندگی چه می خواهم 
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو 
 زندگی گر هزار باره بود 
 بار دیگر تو .. بار دیگر تو
 آنچه در من نهفته دریایی ست
 کی توان نهفتنم باشد 
 با تو زین سهمگین توفان 
 کاش یارای گفتنم باشد 
 
بس که لبریزم از تو می خواهم 
 بروم در میان صحراها 
 سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 
 بس که لبریزم از تو می خواهم
 چون غباری ز خود فرو ریزم 
 زیر پای تو سر نهم آرام 
 به سبک سایه به تو آویزم 
 آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد.

 

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/20 و ساعت 11:47 |

 

 

 دكتر مريم ميرزا خاني

استاديار جوان دانشگاه«پرينستون», به عنوان يكي از 10 مغز برتر آمريكاي شمالي معرفي شد و به او لقب سد شكن دادند. مريم ميرزاخاني در سال هاي ۷۳ و ۷۴ (سال سوم و چهارم دبيرستان) از مدرسه‌ي فرزانگان تهران موفق به كسب مدال طلاي المپياد رياضي كشوري شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپياد جهاني رياضي هنگ كنگ با ۴۱ امتياز از ۴۲ امتياز مدال طلاي جهاني گرفت . سال بعد يعني ۱۹۹۵ در المپياد جهاني رياضي كانادا با ۴۲ امتياز از ۴۲, رتبه ي ۱ طلاي جهاني را به دست آورد. مريم در دانشگاه شريف در رشته‌ي رياضي ادامه تحصيل داد.

ميرزاخاني با دريافت بورسيه از طرف دانشگاه هاروارد به آنجا رفت و تحصيلاتش را در آنجا ادامه داد. مريم ميرزاخاني كه تحصيلات كارشناسي‌ارشد و دكتري را در دانشگاه هاروارد پشت سرگذاشت, به همراه 9 محقق برجسته ديگر چندي پيش در چهارمين نشست10 برليان, نشريه Popular Science در آمريكا مورد تقدير قرار گرفت. به نوشته USA TODAY , اين فهرست 10 نفره شامل محققان و نخبگان جواني است كه در حوزه‌هاي ابتكاري مشغول به فعاليت هستند و با اين حال معمولا از چشم عموم پنهان مانده‌اند. اين فهرست بر اساس پيشنهاد‌هاي ارائه شده از سوي سازمان‌هاي گوناگون, روساي دانشگاه‌ها و ناشران انتشارات علمي برگزيده شده‌اند. اين محققان برجسته جوان در حوزه‌هاي گوناگوني از گرافيك رايانه‌يي تا رياضيات و علوم رباتيك, افق‌هاي تازه‌اي در مرزهاي جهان اطراف ما گشوده‌اند كه مريم ميرزاخاني رياضيدان 29 ساله ايراني يكي از آنهاست. ميرزاخاني در سال 1999 ميلادي موفق به پيدا كردن راه‌حلي براي يك مشكل رياضي شد كه بسياري را به دام انداخته بود: محاسبه حجم‌هاي فضايي منحني هندسي. رياضيدانان مدت‌هاي طولاني است كه به دنبال يافتن راه عملي براي محاسبه حجم رمزهاي جايگزين فرم‌هاي هندسي هذلولي بوده‌اند و در اين ميان مريم ميرزاخاني جوان در دانشگاه پرينستون نشان داد كه با استفاده از رياضيات شايد بتوان بهترين راه را به سوي دست يافتن به راه‌حلي روشن در اختيار داشت: محاسبه عمق حلقه‌هاي ترسيم شده بر روي سطوح هذلولي.
ميرزاخاني در تلاش است تا معماي ابعاد گوناگون فرم‌هاي غير طبيعي هندسي را حل كند. در صورتي كه جهان از قاعده هندسه هذلولي تبعيت كند, ابتكار وي به تعريف شكل و حجم دقيق جهان كمك خواهد كرد. در واقع مشكل اين است كه برخي از اين اشكال هذلولي هم‌چون doughnuts و يا amoebas داراي ظاهري بسيار نافرم هستند كه محاسبه حجم آنها را به معمايي جدي براي رياضيدانان مبدل كرده است. اما ميرزاخاني با يافتن راهي جديد در واقع دست به يك ابتكار عمل بزرگ زد و با ترسيم يك سري ازحلقه‌ها بر روي سطح اين گونه اشكال پيچيده به محاسبه حجم آنها پرداخت. جيمز كارلسون از انستيتو رياضيات كلي (Clay Mathematics Institute) مي‌گويد: ميرزاخاني در يافتن ارتباطات جديد, عالي است. وي مي‌تواند به سرعت از يك مثال ساده به دليل كاملي از يك نظريه ژرف و عميق برسد. مريم ميرزاخاني از دانش‌آموزان نخبه المپيادي كشور است كه در سال 74 در المپياد جهاني رياضي علاوه بر دريافت مدال طلا با كسب بالاترين امتياز به عنوان نفر اول جهان شناخته شده‌است. ميرزاخاني دانش‌آموز نخبه رياضي, تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته رياضي در دانشگاه صنعتي شريف ادامه داد و از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان رياضي دانشگاه صنعتي شريف به دره در اسفندماه 76 است. در اين حادثه اتوبوس حامل دانشجويان رياضي شركت‌كننده در بيست و دومين دوره مسابقات رياضي دانشجويي كه از اهواز راهي تهران بود به دره سقوط كرد و طي آن شش تن از دانشجوي نخبه رياضي دانشگاه صنعتي شريف شامل آرمان بهراميان, رضا صادقي - برنده دو مدال طلاي المپيادجهاني - عليرضا سايه‌بان و علي حيدري, فريد كابلي, دكتر مجتبي مهرآبادي و مرتضي رضايي دانشجوي دانشگاه تهران كه اغلب از برگزيدگان المپيادهاي ملي و بين‌المللي رياضي بودند در اوج بالندگي و شكوفايي علمي ناباورانه, جان باختند.

روحشان شاد

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/11/19 و ساعت 12:15 |

 

 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/11/19 و ساعت 12:10 |

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.


واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'

 


هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'

 


چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ...

 

 



خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.


اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم ...


باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو بهم داد...


ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد...

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/11/19 و ساعت 12:6 |

 

انشائ زير را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد



ما حيوانات را خيلي‌ دوست داريم، بابايمان هم همينطور.ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي‌زنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي‌ با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد مي‌کند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله‌سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کره‌خر مگه من نشستم سر گنج؟


چند روز پيشا وقتي‌ ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا يک تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت که به خر بگي‌ زن دايي, بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي‌ آقاهه از بابايمان خيلي‌ گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
 

ما تلوزيون را هم که خيلي‌ حيوان نشان ميدهد دوست ميداريم، البته علي‌ آقا شوهر خاله‌مان ميگويد که تلوزيون فقط شده راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون ميداد. ما فکر مي‌کنيم که منظور علي‌ آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش گربه‌نره داشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ مي‌گفت.


فاميلهاي ما هم خيلي‌ حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي‌ مرغ‌ها، شوهر خاله‌مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي‌ بازي کرديم ولي‌ بعدش شوهر خاله‌مان همان وسط سرشان را بريد! ما اولش خيلي‌ ترسيديم ولي‌ بابايمان گفت چند تا عروسي‌ برويم عادت مي‌کنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خاله‌مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقا که هي‌ ميگفتند الله اکبر سر يک آقا رو که نمي‌گفت الله اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي‌ دردش اومد. و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله اکبر که يک وقت کسي‌ سر ما را نبرد.


ما نتيجه ميگيريم که خيلي‌ خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و آنها را در تلوزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامد بوديم چه غلطي بايد ميکرديم.

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/11/19 و ساعت 11:28 |

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ﹾ۳۷ هستید."

مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید."

مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. "

مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/11/19 و ساعت 10:24 |

یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند...

پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا میرفت و به سخنان مرد جوان گوش میداد.

یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده ای؟!

پیرمرد پاسخ داد: نه ناخدا من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام.

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده ای...

 

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است...

 

 

شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.

ناخدا امشب پرسید:

-  ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای؟

-  ای ناخدا اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده ام.

-  ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده ای...

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست میگفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.

 

 

 

در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:

-   آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟

-   ناخدا، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته ام.

-    تو دانش زمینی را که روی آن زندگی میکنی نمیدانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش میکنی نخوانده ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای...

پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند میگوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده ام. پس حتماً همینطور است.

 

باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.

 

 

اما صبح

 

ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.

در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:

-  ناخدا. آیا از علم شنا شناسی چیزی میدانید؟

-  شنا شناسی؟ منظورت چیست؟

-   میتوانید شنا کنید؟

-   نه! من شنا بلد نیستم.

-         جناب استاد ناخدا !!! شما همه عمرتان را بر باد داده اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می?توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک میرسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق میشوند. خیلی متأسفم استاد ناخدا! شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد...

 

عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت میکرد. یاد یک جمله افتادم که اینطور میگه:

اگر فکر میکنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!!

 

تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقیمانده عمر پیرمرد

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/11/17 و ساعت 12:49 |

کوتاه ترین رودخانه جهان 

کوتاه ترین رودخانه جهان دی ریور (D River) نام دارد که طول آن تنها 37 متر میباشد و در شهر لینکلن سیتی در ایالت اورگان آمریکا است که دریاچه دولز لیک (Devil's Lake ) رایکراست‌به اقیانوس آرام مرتبط میسازد.

البته این عنوان تا سال 1989 عنوانی گمشده بود تا اینکه وقتی در این سال گینس رودخانه Roe River را با 61 متر طول به عنوان کوتاه ترین رودخانه اعلام کرد مردم شهر لینکلن سیتی برای جلوگیری از گرفتن این عنوان،اندازه ای جدید را برای گینس فرستادند که طول رودخانه دی ریور را در بالاترین نقطه جزر و مد 36 متر نشان میداد.

برای روشن سازی در این عنوان گینس عنوان کوتاه ترین رودخانه جهان را در کتاب رکوردهای جهانی گینس لیست نکرد.

 

رودخانه دی ریور ،کوتاه ترین رودخانه جهان::d river


 

کوچکترین روزنامه جهان

کوچکترین روزنامه جهان در اندازه 22*32 میلیمتر در روز جشن رکورد های جهانی گینس در شهر West Horsley در ایالت Surrey در بریتانیا توسط روزناهه first news منتشر شد .

کوچکترین روزنامه جهان ::first news: smallest news paper

 

همچنین روزنامه ی دیلی بنر چاپ شهر رزبرگ در ایالت اورگون در آمریکا که دو نسخه موجود آن در یکم و دوم فوریه 1876 در اندازه ی 7/6 سانتی متر در 9/5 سانتی متر بود.نیز جز کوچکترین روزنامه ها در جهان بود.

همچنین نشریه ای با نام پاسخ به نامه ها که در 1888 در لندن به چاپ می رسید در اندازه ی 9 در 11 سانتی متر بود.


 

بزرگترین سیب جهان

 

بزرگترین سیب جهان 1,849 کیلوگرم وزن دارد که توسط Chisato Iwasaki در باغ سیبش در شهر هیروساکی در ژاپن پرورش داده شده و در 24 اکتبر 2005 به عنوان بزرگترین سیب جهان انتخاب شده است.

بزرگترین سیب دنیا

همچنین خانواده هانزر ساکن هود ریورز در ایالت اورگان(در غرب آمریکا) در سال 1994 سیبی را پرورش دادند که 1,47 کیلوگرم وزن داشت.

آقا و خانم هارولد اسپیلتر سیبی پرورش دادند که محیط آن 44,4 سانتیمتر بود.


 

بلندترین موی سر جهان

بلندترین موی سر یک انسان که مستند نیز میباشد موی سر خانم Xie Qiuping اهل چین میباشد که هنگامی که در 8 می 2004 اندازی گیری شد درازی آن 5.627 متربود.او مویش را از سال 1973 هنگامی که سیزده ساله بوده تا به حال بزرگ کرده و به این رکورد جهانی دست پیدا کرده.

عکس هایی ازخانم Xie Qiuping

 

همچنین در زیر نام برخی از کسانی که زمانی دارای بلندترین موی سر بودند را میخوانید:

در سال 1949 درازی موی سر رهبر مذهبی هندی به نام پاندرا سانادهی سرپرست یک صومعه در شهر مدرس هند،7/93 متر گزارش گردید.از روی عکس مشخص است که موی سر نامبرده به دلیل نوعی بیماری به نام پلیکا کادیفرمیس که ناشی از عدم توجه و رعایت بهداشت است چین خورده و پرکرک شده بود.

درازی موی سر دوشیزه اسکولدو فرید اسیورگن(زاده استکهلم)بنا به گزارشی از شهر تورنتو در کانادا در سال 1927 به دو برابر قد او یعنی 320 سانتی متر رسیده بود.

در ماه مارس 1989 درازی موی ماتاجا گدامبا 74 ساله جوکی مقیم شما هند،6 متر و 90 سانتی متر گزارش شد.

موی سر انسان به طور میانگین نیم اینچ در ماه رشد میکند و بیشترین رشدش تا 61 و 92 سانتی متر میباشد

 

منبع: رکودهای جهانی گینس

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/11/17 و ساعت 12:40 |

 

شاید باور کردنش برای شما دشوار باشد، ولی شرایط سخت یا دیوانگی و شیدایی افرادی را بر آن داشته است که خودشان را عمل جراحی کنند. بعضی از این افراد پزشک بودند، بعضی‌ها هم هیچ سررشته‌ای از طبابت نداشتند و فقط میل به بقا در شرایطی سخت، آنها را وادار به چنین کار باورنکردنی‌ای است.

این ماجراهای ده‌گانه را بخوانید:

۱۰- دکتر جری نیلسون

نوع جراحی: بیوپسی (تکه‌برداری)

دکتر «جری لین نیلیسون»، یک پزشک آمریکایی باتجربه است. در سال ۱۹۹۸ او به عنوان پزشک یک ایستگاه در قطب جنوب، موسوم به ایستگاه آموندسن- اسکات، استخدام شد. در طی فصل زمستان، او تنها پزشک مقیم در این ایستگاه بود. در مارس سال ۱۹۹۹، او متوجه شد که توده‌ای در پستان راستش دارد به همین خاطر از طریق ایمیل و ویدئوکنفرانس مشاوره‌ای با پزشکان آمریکایی انجام داد و از توده، بیوپسی (تکه‌برداری) انجام داد.

نتیجه بیوپسی، دقیق نبود، چون موادی که برای بیوپسی لازم هستند و در ایستگاه نگهداری می‌شدند، تاریخ‌گذشته بودند و دقت تشخیصی را پایین می‌آوردند. از آنجا که در زمستان دسترسی به ایستگاه به هیچ عنوان وجود ندارد و هواپیماها هم جای مناسبی برای فرود ندارند، تصمیم گرفته شد که با یک هواپیمای نظامی و از طریق چتر نجات، اسباب و مواد لازم برای این پزشک فرستاده شود. خانم نیلسون یک بیوپسی دیگر انجام داد و وقتی تصویر لام‌ها برای پزشکان فرستاده شد، مشخص شد که سلول‌های توده، سرطانی هستند. نیلسون مجبور شد که با کمک ساکنان ایستگاه، در همان ایستگاه شیمی‌درمانی را شروع کند تا اینکه در ماه اکتبر هواپیمایی برای بازگرداندن وی فرستاده شد.

 

بعد از رسیدن به آمریکا، چندین جراحی روی خانم نیسلون انجام شد و عمل ماستکتومی (قطع پستان) روی وی انجام شد.

جالب اینجاست که بعد از بهبود، خانم نیسلون کتابی در مورد تجربه‌اش با عنوان Ice Bound نوشت. بعدها با استفاده از مطالب این کتاب، یک فیلم تلویزیونی با بازی «سوزان ساراندون» ساخته شد:

 

سوزان ساراندون

۹- آماندا فیلدینگ

نوع جراحی: شکافتن جمجمه

«آماندا فیلدینگ»، یک پزشک نیست، او یک هنرمند و کارگردان فیلم‌های علمی است. در یک بازه زمانی این زن دچار ناراحتی روحی شد، طوری که تصور می‌کرد باید حتما عمل شکافتن جمجمه رویش انجام شود تا بهبود پیدا کند. او مدت‌ها دنبال پزشک قابل اطمینانی می‌گشت که حاضر به این عمل باشد، ولی کسی را پیدا نمی‌کرد. افرادی که به خاصیت درمانی شکافتن جمجمه عقیده دارند، عقیده دارند که ایجاد یک شکاف کوچک در جمجمه باعث گردش راحت‌تر خون در مغز می‌شود.

 

سرانجام او تصمیم گرفت که خودش دست به کار شود. فیلدینگ وقتی ۲۷ ساله بود یک درل (مته) دندانپزشکی خرید که با فشار پا، کنترل می‌شد، سپس یک عینک تیره هم به چشم زد تا خونی که از سرش می‌آید، جلوی دیدش را نگیرد. با چاقوی جراحی شکافی در پوست سرش داد و بعد شروع کرد به مته‌کاری!

در طی این کار هراس‌انگیز، او یک لیتر خون از دست داد، اما او از نتیجه جراحی خودش راضی بود. در طی ۴ ساعت بعد از عمل، او احساس خوشحالی و آرامش می‌کرد. خودش می‌گوید: «(بعد از عمل) بیرون رفتم و برای شام گوشت کبابی خوردم، بعد از آن هم به مهمانی رفتم.»

جالب اینجاست که او فیلم کوتاهی در مورد شکافتن جمجمه هم تهیه کرد که البته فقط برای افرادی که دعوت کرده بود، نمایش داده شد. او آنقدر به خاصیت درمانی شکافتن جمجمه عقیده داشت که دو بار به پارلمان رفت تا تقاضا کند تحقیقات علمی برای جستجوی خواص درمانی شکافتن جمجمه انجام شود!

۸- دبورا سامپسون (۱۷۶۰ تا ۱۸۲۷)

نوع جراحی: خارج کردن گلوله

داستان این زن هم در نوع خود شنیدنی است. در سال ۱۷۸۲، این زن برای اینکه بتواند وارد ارتش شود، خودش را به عنوان مرد جا زد و با نام «رابرت شاتلفت» در هنگ چهارم ارتش نام‌نویسی کرد. از آنجا که که او قوی‌بنیه و بلندقد بود و ظاهر چندان زنانه‌ای نداشت، کسی شک نمی‌کرد که او در واقع یک مرد است.

همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه او در جریان یک درگیری نزدیک نیویورک، مجروح شد. برای خارج کردن گلوله، ‌او به بیمارستانی برده شد. اما او از بیم اینکه حین عمل جنسیتش مشخص شود، خودش گلوله را از محل اصابتش که در رانش بود، خارج کرد و بعد زخم را با یک سوزن خیاطی دوخت. وقتی که زخم‌های او بهبود پیدا کرد، او دوباره به ارتش برگشت.

 

تا سال ۱۷۸۳ که سامپسون یک جراحت دیگر برداشت، کسی متوجه جنسیت واقعی نشد. وقتی ارتشی‌ها متوجه شدند که او یک زن است، مرخصش کردند، ولی از آنجا که در جریان خدمت نظامی زخمی شده بود، مقرری‌ای برایش در نظر گرفتند. در سال ۱۸۳۸، کنگره موافقت کرد که به ورثه او هم مستمری پرداخت شود.

۷- دکتر اوان اونیل کین (۱۸۶۲ تا ۱۹۳۳)

نوع جراحی: برداشتن آپاندیس و ترمیم فتق کشاله ران

دکتر اوان اونیل کین، یک جراح پیشرو و پزشک برجسته یکی از بیمارستان‌های نیویورک بود. او تصمیم گرفت که به همه ثابت کند که برای جراحی‌های کوچک نیازی به بیهوشی عمومی نیست. برای این کار، او تنها با بیهوشی موضعی، آپاندیس خودش را برداشت!

در حالی که او روی تخت عمل دراز کشیده بود و با استفاده از یک آینه جای عمل را می‌دید، سه پزشک دیگر به او کمک می‌کردند. او خودش برش لازم برای جراحی را روی شکمش ایجاد کرد و آ‍پاندیسش را برداشت و و کار بخیه را به دستیارانش سپرد.

دکتر اونیل کین، ‌در سال ۱۹۳۲ و در ۷۰ سالگی دست به ماجراجویی پیچیده‌تری زد، این بار تصمیم گرفت که فتق کشاله رانش را عمل کند. به خاطر نزدیکی شریان رانی به محل عمل، این عمل، کار ظریفی است.

 

اما دکتر اونیا کین، موفق شد، عمل را در کمتر از دو ساعت با موفقیت به پایان برساند. همان طور که در تصویر بالا می‌بینید، این پزشک در طی عمل خودش کاملا آرامش داشت و حتی در حالی که تیغ جراحی چند میلیمتر تا شریان حساس، فاصله داشت با اطرافیان شوخی می‌کرد!

۶- Joannes Lethaeus

نوع جراحی: برداشتن سنگ مثانه - سال ۱۶۲۰

تصور کنید کسی جراح نباشد و ۴۰۰ سال پیش دچار رنج و عذاب سنگ مثانه باشد و بعد تصمیم بگیرد، خودش، سنگ مثانه‌اش را بردارد.

دکتر «نیکولاس تولپ»، جراح هلندی و شهردار وقت آمستردام -که در تصویر زیر تابلویی را که «رامبراند» از او در حین تشریح کشیده، می‌بینید-، در صفحاتی از کتاب «ملاحظاتی در پزشکی» ماجرای این کار جنون‌آمیز را اینچنین توصیف می‌کند:

 

نعل‌بندی به نام «جوناس لتائوس» تصمیم گرفت، خودش سنگ مثانه‌اش را دربیاورد. برای همین، همسرش را به بهانه خرید ماهی به بیرون خانه روانه کرد و بعد با کمک برادرش مشغول کار شد. او ابتدا سنگ را با دستانش لمس کرد و بعد پوست و بافت روی سنگ را در محل پرینئوم (قسمت زیر لگن در بین دو ران) را با چاقویی که مخفیانه تهیه کرده بود، برش داد. او به تدریج برش را طویل‌تر کرد، آنقدر که اندازه‌اش برای عبور سنگ مناسب شود. اما سنگ خیلی بزرگ بود، طوری که او مجبور شد، محل برش را از دو طرف با فشار انگشتانش، گشادتر کند و با نیروی زیاد زور بزند تا سنگ خارج شود. سرانجام سنگ با پاره کردن مثانه، خارج شد. سنگ بسیار بزرگ بود و حدود ۱۱۰ گرم وزن داشت. واقعا تعجب‌آور بود که چگونه کسی بدون استفاده از ابزار مناسب توانسته، چنین سنگی را خارج کند.

۵- سامپسون پارکر

نوع جراحی: قطع کردن دست راست - سال ۲۰۰۷

پارکر، کشاورزی اهل کارولینای جنوبی است، در سپتامبر سال ۲۰۰۷، هنگامی که او مشغول دروی غله مزرعه‌اش بود، متوجه شد که ماشین خرمنکوب به خاطر گیر کردن ساقه گیاهان، از حرکت بازایستاده. او تصمیم گرفت با خارج کردن آنها، ماشین را به کار بیندازد. اما ماشین را با بی‌احتیاطی خاموش نکرد و در نتیجه دستش در ماشین گیر کرد. متأسفانه کسی در اطرافش نبود که به کمکش بیاید و تقلای یک ساعته او هم نتیجه‌ای نداشت و هر لحظه قسمت بیشتری از دستش در ماشین فرو می‌رفت.

او ابتدا با یک میله آهنی، به صورت موقت مانع حرکت چرخ‌دنده‌های دستگاه شد و بعد با دست دیگرش که هر لحظه بی‌حس‌تر می‌شد یک چاقوی جیبی را درآورد و شروع به بریدن انگشت‌هایش کرد. اما اوضاع بعد از مدتی اوضاع برای او بدتر شد، چرا که ماشین داشت آتش می‌گرفت. هراس آتش، او را از شوک ناشی از قطع کردن انگشت‌هایش در آورد. او می‌دانست اگر دستش را آزاد نکند، زنده زنده خواهد سوخت. برای همین وقتی چاقو به استخوانش رسید، وزنش را روی دستش انداخت، تا استخوانش را بشکند.

 

سرانجام پارکر خودش را آزاد کرد و و با وسیله نقلیه کشاورزی در طول جاده راند، تا بلکه بتواند جلوی اتوموبیلی را بگیرد. خوشبختانه او به موتورسیکلتی در جاده برخورد، بعد از اطلاع، هلیکوپتر امداد از راه رسید و او را به بیمارستان برد. پارکر قبل از اینکه به خانه برود، ۳ هفته تمام در بخش سوختگی بستری بود. در این مدت ۲۵ نفر از همسایگانش، کار دروی مزرعه را برایش انجام دادند.

۴- دکتر لئونید روگوزوف

نوع جراحی: برداشتن آپاندیس

سال ۱۹۶۴، دکتر روگوزوف، در ۲۷ سالگی مقیم ایستگاهی در قطب جنوب بود. در این زمان او تشحیص داد که مبتلا به آپاندیسیت حاد شده است. شرایط او داشت بدتر می‌شد و به خاطر شرایط آب و هوایی، هواپیمایی نمی‌توانست فرود بیاید. به همین خاطر او تصمیم گرفت، خودش را عمل کند.

او با بیهوشی موضعی عمل را شروع کرد، در حین عمل، هواشناس ایستگاه، ریتراکتور (وسیله‌ای که دو سوی برش جراحی را می‌گیرد و برش را باز نگه می دارد) را برایش نگه داشت، راننده ایستگاه آینه‌ را برای او نگه داشته بود، دانشمندی هم وسایل عمل را به او می‌داد.

 

دکتر روگوزوف در حالت خم‌شده به جلو، عمل را انجام داد و گرچه یک بار طی عمل از حال رفت، توانست عمل را کمتر از دو ساعت انجام دهد. بعد از دو هفته او کاملا بهبود پیدا کرد و به سر کارش در ایستگاه برگشت.

۳- دوگلاس گودال

نوع جراحی: قطع کردن دست راست

سال ۱۹۹۸، دوگلاس گودال ماهی‌گیر ۳۵ ساله‌ای که خرچنگ صید می‌کرد، به دریا رفته بود تا خرچنگ‌هایی را که به دام افتاده بودند، در قایقش بار بزند. اما موج بزرگی ناگهان تعادل قایق او را به هم زد و باعث شد، دستش در بالابر کوچکی که در قایق داشت و برای بالا آوردن تله‌ها از آن استفاده می‌کرد، ‌گیر بیفتد.

او تنها بود و تنها راه نجاتش این بود که خودش دستش را قطع کند، برای همین او با چاقویی دستش را قطع کرد. هوا و امواج سرد دریا، باعث می‌شد که شدت خونریزی او کم شود.

 

سرانجام او موفق شد به ساحل برگردد. او پس از بهبودی از کارش دست برنداشت و قایقش را هم تعمیر کرد.

2-     آرون رالستون

نوع عمل: قطع کردن دست راست

رالستون یک مهندس مکانیک آمریکایی است، او که عاشق کوهنوری است، کارش را به عشق کوهنوری رها کرده بود و قصد داشت به قلل مرتفع صعود کند. در یکی از همین کوهنوردی‌ها در سال ۲۰۰۲، تخته‌سنگی روی دست راست او افتاد. ۵ روز تمام او تلاش کرد که تخته‌سنگ را جابجا کند، اما موفق نشد. گرسنگی و تشنگی توان را از او گرفت و سرانجام او تصمیم گرفت با چاقویی، دستش را قطع کند.

او چاقوی کندی در اختیار داشت و با زجر بسیار بافت نرم دستش را برید، کار قطع کردن تاندون‌ها دشوارتر بود و او مجبور شد با آنها را پاره کند. اما قطع کردن دست، هم پایان کار نبود، او با وسیله نقلیه‌اش ۸ مایل فاصله داشت و مجبور بود با خونریزی و درد ۸ مایل را هم راه برود. سرانجام او به کوهنوردان دیگری برخورد که نجاتش دادند.

اما این واقعه تلخ، باعث نشد او دست از کوهنوردی بردارد، او با استفاده از یک دست مصنوعی همچنان کوهنوردی می‌کند و از آن لذت می‌برد.

 

او کتابی هم در مورد این حادثه و بازگشتش به کوهنرودی با عنوان Between a Rock and a Hard Place نوشته است. او قصد دارد سال ۲۰۱۰ به کوه اورست صعود کند. هدف او از این صعود، آگاهی دادن به مردمان زمین در مورد خطرات تغییر آب و هوا است.

۱- اینس رامیرز

نوع عمل: سزارین

رامیرز در دهکده کوچکی با تنها ۵۰۰ نفر جمعیت و یک خط تلفن زندگی می‌کند. سال ۲۰۰۰ او برای هشتمین بار باردار شده بود تا صاحب فرزند هشتم شود! او در ان زمان ۴۰ سال سن داشت.

در یکی از روزها، زمانی که اینس رامیرز در خانه‌اش تنها بود، درد زایمانش شروع شد. بعد از ۱۲ ساعت تحمل رنج، پیشرفتی در زایمان او حاصل نشد و او متوجه شد که آخرین بارداری او ممکن است واقعا به قیمت جانش تمام شود. به همین خاطر تصمیم گرفت، بچه‌اش را با سزارینی به سبک خود، خارج کند. مقداری الکل نوشید و بعد با چاقویی شروع به بریدن شکمش کرد، بعد از یک ساعت او به رحمش رسید و نوزاد پسرش را سالم خارج کرد. بند ناف را هم با چاقویی برید و از حال رفت.

 

وقتی به هوش آمد، پارچه‌ای دور شکم خون‌آلودش پیچید و از پسر شش ساله‌اش خواست که کمک بیاورد. چند ساعت بعد، او به بیمارستان منتقل شد، در آنجا عمل شد تا آسیبی که به روده‌اش در طی سزارین شخصی‌اش انجام داده، ترمیم شود. سرانجام او از بیمارستان مرخص شد و کاملا بهبود پیدا کرد.

رامیرز تنها زنی در تاریخ است که توانسته است، خودش خودش را سزارین کند. داستان او آن قدر جالب و باورنکردنی بود که در شماره مارس ۲۰۰۴، مجله بین‌المللی مامایی و بیماری‌های زنان به چاپ رسید.

در عکس چاقوی جراحی خانم رامیرز را مشاهده می‌کنید

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/11/13 و ساعت 13:51 |

 

  به: شما

 

تاريخ : امروز

 

 از: خالق

 

موضوع : خودت

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

 

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

 

 

 

آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 

 وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

 

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

 

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

 

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 

 ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

 

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:27 |





عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد.

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است.

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید.

آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است
كه دیگران درباره شما دارند.

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است
كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش.

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند،
نه رفتار و عملكرد شما.

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد.

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید،
همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید.

ما زمان را تلف نمی كنیم، زمان است كه ما را تلف می كند.

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن
ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر مشاوره ای داشته باش.

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم.

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید.

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.

آنكه می تواند نسبت به نیكی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد.

هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود.

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.

كسانی كه نمی توانند فرصت كافی برای تفریح بیابند،
دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می كنند.

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست.

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند.

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند.

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی.

هرگاه مشكلی را مطرح می كنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد كنید.

كیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.

خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید،
سعی كنید از خودتان بهتر شوید.

اینجا، كار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

تنها راهی كه به شكست می‌انجامد، تلاش نكردن است.

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.

از لجاجت بپرهیزید كه آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند
دیگران را فریب داده است.

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.

اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است
كه برای خود عذری آورده باشیم.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:24 |

 

 

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچيل خوندم که به نظرم بد نيومد شماهام بخونيدش. در کل اينطوري به نظرم اومد که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.


نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!


در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!


ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم…

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:23 |
 

 

 

http://marshal-modern.ir/Archive/4496.aspx

 

 

۱- جن جانوريست داراي شعور و فیزیکي غير ارگانيک که از لحاظ شان وجودي از ديد اديان پايينتر از انسان و بالاتر از حيوان جاي مي گيرد در فرهنگ فارسي به آن ديو و در فرهنگ عرب به آن جن و در فرهنگ لاتين demon ياjinn نام گرفته است. جن به معناي چيزي است که پوشيده شده و منظور پوشيده ماندن او از حواس ماست.

 


۲- خصوصيات فيزيکي جن از ديد انسان اعجاب آور است عنصر اصلی وجودي جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک در وجودش مانند بارباپاپا مي تواند به هر شکل و اندازه اي تبديل شود و بسياری از چيزها را در يک آن جا به جا کند همچنين سرعت نقل مکان بسيار بالايي دارد مي تواند مثلا ظرف 5 دقيقه فاصله بین لاهور و تهران را طي کرده و برگرد.

 


3- جن ابزار ساز نيست وبه علت خصوصيات فيزيکي منحصر بفرد قادر است در هر مکان و شرايطي زندگي کند وبراي همين به خانه و مسکن نيازي ندارد زيرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نيست جن به وسايل حمل و نقل بي نياز است و از اينجا مي توان فهميد که جن ها داراي صنعت و تکنولوژي نيستند و شهر و کاشانه اي ندارند مکان معمول زندگي آنها کوه وجنگل و دشت است.

 


۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کنداما به مقداري بسيار کمتر از انسان.

 


۵-جن ها مثل انسان جنسيت ونر يا ماده دارندتوليد مثل مي کنند و تشکيل خانواده مي دهند و به صورت جماعت زندگي مي کنند و جامعه ندارند

 


۶- جن نسبت به انسان زياد عمر مي کند حدود 1000 سال به بالا .جن هايي که در سوره ي جن از آنها نام برده شده که وقتي اولين بار آيات قرآن را شنيدند از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب مي شدند احتمالا هنوز زنده اند جن ها مانند انسان داناونادان .فرمانده و فرمانبردار ارباب و بنده کافر و متدين شفيق و شرور دارند.وقتي که مردند از بين میروند و نيازي به قبر و گورستان ندارند.

 


۷- جن داراي عقل است اما نه عقل ابزار ساز و عقل فلسفي و خلاقيت هنري .عقل جن به معناي قوه ي ارزيابي امور روزمره يا همان عقل معاش و قوه تشخيص است به اضافه هوشي سرشار اعم از قدرت خواندن فکر و جستجو و يافتن گذشته و آينده.

 


۸- جن ها مانند انسان نامگذاري مي شوند و داراي اسم و رسم و شهرت هستند داراي زبان خاص و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدميان

 


۹- معروف ترين جن ابليس يا همان شيطان نام دارد که وصف حال او را شنيده ايد که چون بسيار در قرب به حق کوشيد به جايگاه فرشته هاي مقرب رسيداما چون حاضر به سجده بر انسان يعني شريک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد!!!

 


۱۰- طبيعت بين جن و انسان فاصله گذارده است اين پرده عبارت است از شان وجودي آنها و هراس طبيعي هر دو از هم .جن طبيعتا انسان را مي بيند اما انسان جز در شرايط خاص قادر به رويت جن نيست.

 


۱۱- جن در شرايطي قادر به تسخير انسان و انسان در شرايطي قادر به تسخير جن است انسان مسخر شده را مجنون يا ديوانه يا ديو زده و جن تسخير شده را موکل مي نامند گويند خود جنيان بر سه قسمند ديو.جن وپري که از لحاظ مکانی مادون فرشته هستند.

 


۱۲- جن مي تواند در مواردي تربيت شده به انسان خدمت کند چنين سنتي در ميان جنگيران ايران و پاکستان وهند وجود دارد اما به طور کل نه بودا نه دالاي لاما نه اوليا الله و نه عرفا و نه پيامبران هيچکدام به مدد خواستن از موجوداتي که مثل انسان خطا و اشتباه و گناه مي کنند توصيه نکرده اند اما همگی وجود آنها را تاييد کرده اند .

 


۱۳- جنيان مانند امواج راديويي و ماهواره اي با ما هستند ظاهر نمي شوند اما حاضرمی شوند و بعضی از انها درخانه ها و بدن شخصيت هاي ضعيف رفت و آمد مي کنند يکی از راه های دور کردن جنهاي مزاحم خواندن و آويختن 4 آيه از قران است که با قل شروع مي شوند و بسياری ادعيه که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچيست!؟!.

 


۱۴- جن ها بعضی از ما را به شکل همزاد و غير همزاد دوست دارند و کمکمان مي کنند همينطور جواهرات و اشياي قيمتي ما ازجمله انگشترهايي با نگين سنگ (مخصوصا عقيق)را بسيار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آيات و اوراد حک شده باشند) اگر دوستمان داشته باشندو سخني باماداشته باشند بيشتربه خوابمان مي ايند و دلسوزی خود را اعلام مي کنند خيلي ازآنها خدمتگذار ارواح اوليا هستند و دست ماراگرفته اندو خيلي ها هم به کرداراکثرآدميان اهل شيطنت.بيشتر آنها بي ضررند و مثل ما گرفتار اين دنيا و درگير و دار تقدير خويشند.

 


۱۵- اما آنان که ماوراي طبيعت و موجوداتش را باور ندارند چند دسته اند :کساني که انچه که نمي بینند را باور ندارند اينها معمولا فقط آنتي تزقصه هاي جن وپري مادربزرگ ها هستند که حتي زحمت دانستن کوچک ترين اطلاعاتي جز نقد داستان گرمابه های تاريک وکوتوله هاي پاسمي و عروسي جن ها رابه خودشان نداده اند اين تيپ آدمها از 7 سالگي که مادر بزرگه داستان هاي جن وپري را براي ترساندن و خواب کردنشان تعريف مي کرده هنوز زير لحاف هستند.و يا اينکه هارد ديسک کوچکشان از مسئله پر شده و ديگر تاب و ياراي درک و پذيرش راز را ندارندمثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا ديده اند.و گروهي که پوچ يا ابسورد هستند کساني که خويش را منکرند چه رسد به ماوراي خويش و گروه آخر کساني که جنها دستشان مي اندازند و در مجالس احضار ارواح در نقش يک روح برايشان شيرين کاري می کنند تا فردا در مدح روح کتاب چاپ کنند و جايزه بگيرند!

 


جن براي انسان از انسان خطرناک تر نيست همانطور که انسان براي کوسه از کوسه خطرناک تر است!(در تاريخ بشر حتي يک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالي که فقط در دوره حکومت استالين 35 ميليون روس به قتل رسيدند آمار کشتار جنگ هاي مذهبي صليبي و جنگ هاي جهاني و قومي و قبيله اي پيش کش) در حقيقت هيچ چيز هراس ناک تر و هوس ناک تر انسان نيست که به قول توماس هابز انسان گرگ انسان است.

 


۱۶- در کل و بدون در نظر گرفتن موارد خاص انها به ما کاری ندارند ماهم به آنها کاری نداريم ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و توالت فراريند مثل ما کارما و مکافات دارند و دست آخر اينکه در مجموع با تمام اين اوصاف تفاوت اساسی با ما ندارند زيرا که : آنها هم رنج می کشند

 

 

اين مطالب رو هم آقاي مرتضي عطايي براي ما ارسال کردند :

 

 

۱-منجنیق وشیشه و اره و... اختراع جن است (پس تمدن دارند و تکنولوژی).


۲-هیچ مخلوقی قدرت خواندن آینده را ندارد و جن هم مخلوق است.


۳-شيطان لقب کليه اجنه مطيع ابليس است و ايندو با هم فرق دارند.

 

۴-اجنه هم مثل انسان گرما و سرما را حس ميکنند واگر بتوانيد جنی را ببينيد يعنی ميتوانيد او را بکشيد، هنگام تجسدشان.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:13 |
 

 

جشن سده، جشن پيدايش آتش

 

ياد‌آوري: اين نوشتار به پارسی سَره نوشته شده است، از اين روی واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند و واژگان درون ابروها {آكولاد‌ها} برای روشنگری آمده است.

 

چهل‌ روز پس از جشن شب چله، آبان روز از بهمن ماه و در چهله‌ي زمستان، جشن سده {سد را به به نادرستي صد مي‌نويسند} یا به پهلوي "سَت" یا "سده سوزی" برگزار می‌شود كه جشن پيدايش آتش است.

جشن سده در بخش‌هاي گوناگون ايران بزرگ با نام‌هاي گوناگوني شناخته می‌شود: در خراسان "سَرِه"، در بوم‌هاي اراک "جشن چوپانان"، در خمین "کُردِه"، در دلیجان "هَله هَله" و در بَدَخشان تاجیکستان "خِرپَچار" ناميده می‌شود. در فراهان و سنگسر سمنان، چهار روز پیش و پس از سده را "چار و چار" و سردترین شب زمستان می‌دانند.

نخستين گاه‌شماری ايرانيان بر پايه‌ي چهل روز يا چله بود و سال را  به 9  چله {ماه} در دو بخش تابستان بزرگ به‌نام "هَمَه" و زمستان بزرگ به‌نام "زَیِنَه" بخش كردند که هریک را چَهره می‌ناميدند. بخش نخست که تابستان بزرگ است از آغاز فروردین تا پايان مهر و بخش دیگر که زمستان بزرگ است از آغاز آبان ماه تا پايان سپندارمد {= اسفند} بود.

سپس زمستان را به دو چله‌ي کوچک و چله‌ي بزرگ بخش كرده بودند. چله‌ي بزرگ از يكم دی ماه تا 10 بهمن ماه است و چله‌ي کوچک از 10 بهمن ماه تا 20 سپندارمد ماه است. شب آغاز چله‌ي بزرگ را چله (يلدا) و شب آغاز چله‌ی كوچك را سده ناميدند يا به ديگر سخن سده هنگامی است كه سد روز از زمستان می‌گذشت.

سرانجام در زمان داريوش بزرگ اين چهل روز به سی روز كاهش يافت و دوازده ماه و چهار واره (فصل) پديد آمد.

 

جشن سده يكي از جشن‌های بزرگ ايرانيان است و از ميتُخت‌هاي (اساطیر) زيبای ايراني سرچشمه گرفته شده است.

 

برخی داستان پیدایش سده را به اردشیر پاپکان (بابكان) و برخی دیگر به گيومرت (کیومرث) پيوند داده‌اند و گفته‌اند چون شمار فرزندانش به سد رسید، جشنی بزرگ برپا کرد و آتشی فراوان افروختند و آن را سده نام نهادند. در پی این گفتار برخي این جشن را به آدم پيوند مي‌دهند و آشکار است که خواسته از آدم همان گيومرت است که در ميتُخت‌هاي (اساطیر) ایرانی نخستین مردم (بشر) به شمار مي‌آيد. آدم واژه‌ی پارسی و كوتاه شده‌ی واژه‌ی اوستايی ايودامَن به مانك (معنی) نخستين آفريده است که به ديگر زبان‌ها رفته است.

برخي ديگر اين پيوند را به مشیه {= آدم} و مشیانه (حوا) که در اوستا نخستین جفت به شمار مي‌آيند، پيوند می‌دهند كه این بازگويي به گونه‌هاي گوناگون است ولي ریشه‌ی یگانه دارد.

 

 از پیروزی فریدون بر اژی‌ده‌آك (ضحاک) نیز گزارش آمده است و آن به پیکار فریدون و اژی‌ده‌آك برمی‌گردد و از نگرش مينُوی (معنوی) با داستان هوشنگ و مار سیاه آمیزه‌های فراوانی دارد.

داستان هوشنگ و مار سياه را فردوسی چنين بازگو می‌كند: جشن سده به هوشنگ شاه پيشدادی برمی‌گردد. روزي هوشنگ شاه پيشدادی به هنگام شكار با همراهان خود به كوه مي‌رود. در راه به مار تنومندي برخورد مي‌كند و سنگی را با شتاب به سوي مار پرتاب می‌كند. سنگ به سنگ ديگري برخورد كرده و خوارگی {خارگي} (جرقه‌ای) بيرون می‌جهد و خار و خاشاك پيرامون آن را فروزان مي‌كند و آتش پديدار مي‌گردد. مار می‌گريزد و شاه و همراهان به گِرد آتش به جشن و شادماني پرداخته و نمی‌گذارند آتش هيچ‌گاه خاموش شود. زين پس این جشن را سده نام نهادند و هر سال به پاس بزرگداشت آتش و يادگار آن بر پايش می‌كنند و آن را پديده و پيشكش اورمزدی دانسته و سپند (مقدس) می‌دانند. اين چنين است كه روز مهر از ماه بهمن كه پنجاه روز به نوروز مانده است، جشن سده برپا می‌گردد.

 

برگزاری جشن سده:

در پسين (عصر) اين روز پس از خورنشست (غروب آفتاب)، سه تن از موبدان با جامه‌ي سپيد به سوی توده‌ای از هيزم خشك كه از پيش آماده گرديده می‌روند و گروهی از جوانان كه آنان هم جامه‌ي سپيد بر تن دارند با هموخ‌هاي (مشعل‌های) روشن، موبدان را همراهی می‌كنند. موبدان بخشی از اوستا كه بيشتر آتش نيايش است را می‌سرايند و موبد بزرگ با آتشدان و جوانان سپيد پوش با هموخ‌ها هيزم‌ها را می‌افروزند. گروه نوازنده از آغاز تا پايان جشن، آهنگ مي‌نوازند و همه با شادی، پيروزی روشن شدن آتش سده را جشن می‌گيرند و به اميد آنكه تا جشن سال ديگر روشنايی و گرمی در دل‌هايشان باشد، به خانه باز می‌گردند.

 

از گفته‌هاي بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران، آشکار است که جشن‌های نوروز، سده و مهرگان جشن‌هایی بوده است همگانی که با شادمانی و جشن و گردش {کارناوال مانند} برپا می‌شده است. مردمان هریک به فراخور توان پشته‌هایی از هیزم، خار و خاشاک به ویژه چوب "گزمی" را فراهم مي‌کردند و آتش می‌زدند، سپس با نكاب (نقاب، ماسك) بر چهره و دست افشانی و پایکوبی تا چندین روز به جشن و شادمانی سرگرم می‌شدند.

آتش‌ها در بالای پشت بام‌ها یا در دشت‌ها و بلندی‌ها روشن می‌شد. آيين جشن سده افزون بر آتش افروزی‌هاي گسترده، با برپایی جرگه‌هاي (مجالس) سور و شادماني و ميهمانی‌هاي بسیار گسترده همراه بوده است. جرگه‌هاي پايكوبي و خُنيا (موسیقی) و آواز تا بامدادان به درازا می‌انجامید و روز پس از جشن، پادشاه و بزرگان به پذیرایی می‌نشستند.

 

مردآويج، يكی از بزرگ مردان ايرانی در سپاهان (اصفهان) در هزار سال پيش {322 هجری قمری} در دو سوی زاينده رود، هيزم فراوان گِرد آورد و آتش افروزی كرد و جشن سده را با شكوه بسيار بزرگ و بی مانندی كه روزگار به خود نديده بود، برگذار كرد و نشان داد كه اين فرهنگ ريشه‌هاي ژرفی دارد که هرگز نابود نخواهد شد.

 

آتش از ديرباز نزد ايرانيان نماينده‌ي پاكي، روشنايی و گرمی دل‌ها بوده است و خوشبختانه پس از سده‌ها دشمني، هنوز اين آيين زيبا در سرزمين اهورايی اشو زرتشت جشن گرفته می‌شود.

ستيز من تنها با تاريكي است و برای ستيز با تاريكی، شمشير به روی تاريكی نمی‌كشم، چراغ می‌افروزم. اشو زرتشت

 

ستایش پاک تو را باشد، ای آتش پاک گهر،

ای بزرگ‌ترین بخشوده‌ي اهورامزدا،

ای فروزنده‌ای که در خوری ستایش را،

می‌ستاییم تو را، که در خانه‌مانمان افروخته‌ای...

اوستا - نیایش  آتش

 

سده، جشن پیدایش آتش فرخنده باد.

 

ايدون باد،

 

سيامك پسر گيومَرت (كيومرث)

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:2 |
 

 

(جواب در انتهای ایمیل درج شده است)

 

 

تصوركنيد كه صبح خواب مانده ايد و ديرتان شده است. هنگام خروج از خانه صداى دعواى همسايه را مى

شنويد. آيا مى ايستيد تا ببينيد موضوع ازچه قرار است؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)



با دوستتان مشغول مكالمه تلفنى هستيد كه مجبور مى شويد مدتى منتظربمانيد تا او به مكالمه

ديگرى كه درانتظار است پاسخ دهد آيا وقتى براى ادامه مكالمه شما برمى گردد از او مى پرسيد چه

كسى پشت خط منتظر بود؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)



به منزل دوستتان رفته ايد و او براى انجام كارى از اتاق خارج مى شود. روى ميز او يك نامه جلب توجه مى

كند. آيا نگاهى به آن مى اندازيد؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)
 


دراتوبوس يا تاكسى نشسته ايد و فرد كنارى شما مشغول مطالعه است. دراين شرايط چه مى كنيد؟

 


ـ مستقيماً به آنچه او مطالعه مى كند خيره شده و شما هم همراه او مطالعه مى كنيد.(۱۰)

ـ هرازچندگاهى نگاهى دزدكى مى اندازيد تا ببينيد او چه چيزى مطالعه مى كند. (۵)

ـ كاملاً بى تفاوت رفتارمى كنيد. (۰)



اگر شما بدانيد كه يكى از آشنايان رازى دارد، چه مى كنيد؟

 


ـ هرطور شده سعى مى كنيد سرازكار او درآوريد. (۱۰)

ـ اگر صحبتى درباره آن پيش بيايد، كنجكاو مى شويد. (۵)

ـ رازهاى ديگران، مسائل شخصى آنهاست و سعى نمى كنيد وارد حيطه خصوصى آنهاشويد.(۰)

 


اگرجايى دعوا يا تصادفى اتفاق بيفتد، آيا نزديك مى شويد تا ببينيد جريان ازچه قرار است؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)



اگر وارد رستورانى شويد و ببينيد يكى از آشنايان با فردغريبه اى آنجاست، آيا كنجكاو مى شويد ببينيد

غريبه چه كسى است؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)



آيا معمولاً درباره قيمت و محل خريد چيزهايى كه دوستانتان مى خرند پرس و جو مى كنيد؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)
 


آيا تا به حال كيف ديگران را بدون اجازه شان جست وجو كرده ايد؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)

 


اگر رمز عبور شناسه دوستانتان را داشته باشيد سرى به ايميل هاى آنها مى زنيد؟

 


ـ بله (۱۰)

ـ خير (۰)



(۰ تا ۳۰ امتياز): شما به هيچوجه اهل دخالت و فضولى دركارهاى ديگران نيستيد و اين يك امتياز بزرگ

براى شما محسوب مى شود. شما احتمالاً فكرمى كنيد مسائل خصوصى ديگران برايتان جالب نيست و

يا آنقدر به حيطه خصوصى آنها اهميت مى دهيد كه خودتان را مجاز نمى دانيد آن را مخدوش كنيد. شايد

هم آنقدر سرتان گرم است كه وقت فكركردن به مسائل ديگران را نداريد. به هرحال شما كاملاً به ديگران

احترام مى گذاريد و درمورد مسائلى كه به شما ارتباطى پيدانمى كند كنجكاوى به خرج نمى دهيد.

اطرافيان شما معمولاً فكرمى كنند مى توانند به شما اطمينان كنند و شما نيز توقع متقابلى از آنها داريد.


(۳۵ تا ۷۰ امتیاز):خوب شما طبيعتاً فرد كنجكاوى هستيد، اما تلاش مى كنيد زياد دركارهاى ديگران

دخالت نكنيد. اما گاهى اوقات اين كنجكاوى آنقدر شديد است كه نمى توانيد جلوى خودتان رابگيريد و

گهگاهى از راه خود خارج مى شويد و سركى به كارديگران مى كشيد. اما خوشبختانه اين كارهميشگى

نيست. اگرچه كنجكاوى خوب و درمواردى لازم است، اما زياده روى درآن مى تواند شما را دچار دردسر

كند. اكثر مردم دوست ندارند كسى در كارشان دخالت كند. بنابراين بهتر است كارى انجام ندهيد كه

دوست نداريد ديگران نسبت به شما انجام دهند.

 

(۷۵ تا ۱۰۰ امتياز): شما عاشق اين هستيد كه همه چيز را درباره همه كس بدانيد و براى اين كار هرچه

از دستتان بربيايد انجام مى دهيد. شما از آن دسته افراد هستيد كه مراقب ديگران هستند. فال گوش

مى ايستند و حتى بعضى مواقع مستقيماً از ديگران درباره مسائل خصوصى شان سؤال مى كنند. اگر

شما به عنوان فرد فضولى درجمع دوستان و آشنايانتان معروف نشده ايد، احتمال اينكه چنين لقبى به

شما اختصاص پيداكند بسيار زياد است.

 


كنجكاوى دروجود شما بسيار فراتر ازحدمتعارف آن وجوددارد و متأسفانه شما آن را معطوف به مسائل

ديگران كرده ايد كه به هيچوجه برايشان خوشايند نيست. اگر اين روال ادامه پيداكند، مى توانيد مطمئن

باشيد كه سعى خواهندكرد فضولى هاى شما را هرطور شده جبران کنند.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 12:58 |

 

 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

 

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

 

 

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

 

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/07 و ساعت 15:25 |
با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به آن سوال جواب دهید.
 

مثلا اگر گزینه پ سوال ۱ را انتخاب کردید دیگر لزومی ندارد سوال ۲ و ۳ را پاسخ دهید فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید.  

 
۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:
 
الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲
ب) توکیو : رجوع به سوال ۳
پ) پاریس : رجوع به سوال ۴
 
 
۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید؟!
 
الف) بله : رجوع به سوال ۴
ب) خیر : رجوع به سوال ۳
 
 
 
۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید؟!
 
 
الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴
ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵
پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶
 
 
 
۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید؟
 
 
الف) بله : رجوع به سوال ۵
ب) خیر : رجوع به سوال ۶
 
 
 
۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟
 
الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶
ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷
پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸
 
 
 
۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟
 
الف) بله : رجوع به سوال ۷
ب) خیر : رجوع به سوال ۸
 
 
 
 
۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟
 
 
الف) بله : رجوع به سوال ۹
ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰
 
 
 
۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟
 
الف) مرد : رجوع به سوال ۹
ب) زن : رجوع به سوال ۱۰
پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴
 
۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟
 
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۱
 
۱۰) آیا به نظرخودتان فرد باهوشی هستید؟
 
 
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۳
 

 


پاسخ تست:
 
 
شخصیت نوع یک؛
به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
 
شخصیت نوع دو؛
کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.

 

 
شخصیت نوع سه؛
بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.

 

 
شخصیت نوع چهار؛
مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستی
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/11/07 و ساعت 15:4 |

 

 
مهندس
افغانی
درآمد روزانه
برو آخر برج
20 تا 25 هزار تومان
کارکرد روزانه
8 تا 10 ساعت
6 تا 8 ساعت
ساعت خواب
4 تا 6 ساعت
10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر
فاصله منزل تا محل کار
10 تا 50 کيلومتر
5 تا 20 متر
درآمد ماهانه (با سابقه‌ي مشابه)
250 تا 400 هزار تومان
500 تا 750 هزار تومان
ماليات
هرچی زورشون برسه
هاااا؟!!
بيمه
40 تا 80 هزار تومان
ای بابا!!
ميزان تحصيلات
16 تا 20 سال
تحصيلات چيه؟!!
وسيله کار
مغز + خودکار بيک + زبان
کلنگ + فرغون
اميد به زندگی
40 تا 50 سال
120 سال
 

 

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/11/03 و ساعت 8:55 |

یك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده.. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

 

 

 

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

 

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/11/01 و ساعت 15:27 |


Powered By
BLOGFA.COM