تبليغاتX
> شخصی
 

در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا  درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.

 یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد :

 

-  لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!

 

او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را

همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!

هفته ها گذشت... کم کم سایر  کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!

 

سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

-    لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت  نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!

 

- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم !!!

 

 


 

نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های زندگی  شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست!

این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما تعیین تکلیف کند.

ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم !

اگر از کیفیت آن ناراضی  هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.

 

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید        گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/30 و ساعت 8:55 |

امروز یه مطلب نوشتم که میدونم خیلی ها از طرفدارای پر و پا قرصش هستند.بله بحث شیرین و دوست داشتنی ازدواج اون هم  نه ازدواج اول بلکه ازدواج دوم!

اصولاً ازدواج بر چند نوع است.نوع اول که بش میگن ازدواج اول بر اثر عشق،هول شدن،جوانی، خامی و خریت به وجود می آید که ما کاری باهاش نداریم و نوع دوم که بش میگن ازدواج دوم بر اثر یک سری عوامل از جمله پول و شهوت و منطق و عقل و تعطیلی وجدان و ..به وجود میاد.این نوع دوم موضوع بحث ماست.

 راستش هر وقت کلمه ازدواج مجدد به گوشم میخوره یاد جفت گیری حیوانات میفتم که در هر سال با یه حیوان ماده مختلف جفت گیری میکنند! باز دم اونا گرم که حداقل یکی یکی گزینه هاشونو انتخاب می کنن و فقط با یکی هستند...بگذریم.بیاید با هم یه کاری بکنیم.فرض کنید سال 1324 هجری شمسیه. چند ثانیه به کلمه ازدواج مجدد فکر کنید.چی به ذهنتون میاد؟بله درسته یه حاج آقای بازاری رو در ذهنتون تصور می کنید با ریش جو گندمی و تسبیح قرمز در دست و یه لباس سفید که رو شلوارش انداخته و یه شکم ورقلمبیده و دو تا زن.یکیشون 50 سالست و بد اخلاق و بدعنق و گوشت تلخ که زن اصلی حاج آقاست و اون یکی 18 ساله و سفید و تپل مپل و سوگلی حاج آقا.این دو تا خانوم محترم یک زندگی مسالمت آمیز رو با هم در پیش گرفتند. همراه هم در خونه حاج آقا زندگی می کنند و هر دو از حاج آقا ارتزاق میکنند.یکیشون از در آمد حجره حاج آقا(اون زن50 ساله هه) و اون یکی از برآمدگی زیر ناف حاج آقا!!!

 

خوب این چیزیه که توی ذهن ماست .اما امروزه زمانه عوض شده و دیگه چنین چیزهایی رو مشاهده نمی کنیم.حالا یه فرض دیگه کنید.فرض کنید سال 1387 شمسیه .اکنون چند ثانیه به کلمه " هوو" فکر کنید.یاد چی میفتید؟ چی ؟بابای نامردتون؟شوهر بی غیرتتون؟امیر حجوانی؟!؟! ؟ناصر محمد خانی؟ زنیکه فاحشه خیابونی ورپریده؟و ....بگذریم....

 

امروز می خوام یه مقایسه ای در مورد ازدواج اول و  دوم داشته باشم تا خوب با این دو مقوله آشنا بشید و بعد هم چند تا راهکار خیلی خوب دارم برای خانوم ها تا بتوننن از هوایی شدن همسرشون و هوویی شدن خودشون  جلو گیری کنند:

 

تفاوت ازدواج اول و دوم

 

1-انسان موقع ازدواج اول جوونه و خام ، مغز خر خورده و با قلبش تصمیم می گیره و تازه پول هم نداره اما موقع ازدواج دوم سنش بالای 45 ساله و کلی پولداره و با عضو وسط بدنش تصمیم میگیره!

 

2-ملاک های آدم ها برای ازدواج اول ، عفت و خویشتن داری و خانواده دار بودنه اما ملاک های ازدواج دوم هیکل و زیبایی و سایز یه قسمتی از بدن عروس خانومه!

 

3-توی ازدواج اول عشق باعث میشه آدم کر و کور بشه و عیب های طرف مقابلشو نبینه اما توی ازدواج دوم  آدم تازه چشم و گوشش باز شده و شهوتش هم جای عشقش رو گرفته!

 

4-مهمترین جمله ای که توسط آقایون گفته میشه :

در ازدواج اول: «سکینه دوستت دارم »

و در ازدواج دوم :«پانته آ جون  این قرص های ویاگرای من کجاست؟ »

 

5-انسان موقع ازدواج اول اگه راه داشته باشه در تمام شهر جار میزنه که زن گرفته اما توی ازدواج دوم سعی میکنه حتی الامکان قضیه سکرت بمونه

 

6-یک مرد موقعی که میخواد برای اولین بار ازدواج کنه به عروس خانوم میگه « تمام  جون و زندگیمو به پات میریزم» اما  موقعی که میخواد بره تو کار ازدواج دوم به عروس خانوم میگه «تمام پول و سرمایه ام رو به پات میریزم»

 

7-یک مرد موقع ازدواج اولش حدود 60 کیلو وزن داره اما موقع ازدواج دوم نزدیک 95 کیلو وزنشه!

 

8-بزرگترین فحشی که به یه مرد در ازدواج اولش میگن اینه: یارو دهنش بوی شیر میده رفته زن گرفته

و بزرگترین فحشی  که به یه مرد در ازدواج دوم میگن اینه: به به ماشالله هزار ماشالله چقدر دخترتون بزرگ شده!!!

 

و اما شما خانوم های محترم .چند تا راهکار دارم برای اینکه شوهرتون بتون خیانت نکنه و نره واستون هوو بیاره:

 

1-مهمترینش اینه که نذارید شوهرتون پولدار بشه

2-نذارید شوهرتون وزنش بره بالا

3-سعی کنید بوی پیاز داغ ندید!

4-نذارید شوهرتون زیاد سریال های خانوادگی نگاه کنه چون خوشبختانه الان همه سریال های تلویزیونی تبلیغ دو زنه شدنه

5-اگه شوهرتون خواست شما رو به همراه بچه ها به مدت دو هفته بفرسته به شهرستان ، خونه مادر پدرتون و خودش بهونه کار و مشغله رو اورد شدیداً مخالفت کنید و مثل این احمق ها پا نشید برید مسافرت!

6- حتی الامکان سعی کنید ارتباطتون رو به صورت کامل با دوست پسر های دوران مجردیتون قطع نکنید به هر حال کار از محکم کاری عیب نمی کنه و اگر خدای نکرده اون شوهر گور به گوری نامردتون رفت ازدواج دوم کرد شما هم یه کسی رو داشته باشید ! 

7-اینقدر غذای سوخته به خورد اون بدبخت ندید به هر حال هر آدمی تا یه حدی صبر و تحمل داره

8-با دوستای دختر دوران محردی به طور کامل قطع رابطه  کنید که دیگه  مجبور نشید بعد از ازدواج ، شوهرتون رو تو خونه تنها بذارید و با دوستاتون بیرون برید.تجربه نشون داده هیچ چیزی برای یک مرد بهتر از خونه خالی نیست!

9- و آخرین توصیه این که همیشه پیش گیری بهتر از درمانه.برای همین در طول زندگی حسابی دهن شوهرتون رو سرویس کنید که بد بخت هوس ازدواج مجدد به سرش نزنه.

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/30 و ساعت 8:47 |

 

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
 

فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

 

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 
انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.


ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.


 
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

 
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

 
هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

 
ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

 
نتیجه گیری اخلاقی : عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/30 و ساعت 8:37 |

 

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده

كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي

شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك

هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن 

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم

داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر

اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش

خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش

خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا

نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند

تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم

نگذاشتي ؟"  

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته

 بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/29 و ساعت 9:49 |

نخستین منشور حقوق بشر

استوانه کوروش بزرگ، یک استوانه سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطه باستانی بابل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح داده‌است.

منشور کوروش بزرگ::The Cyrus cylinder

این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. نمونه بدلی این استوانه در مقر اصلی سازمان ملل در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است


 

نخستین کشتی توربینی

نخستین کشتی توربینی که توربینا(Turbinia)نام داشت در 1894در انگلستان ساخته شد.طول آن 31/6 متر(معادل 103 فوت)و قدرت توربین آن 2000 اسب بود.در نخستین سفر آزمایشی در 1897 به سرعتی معادل 34/5 گره دریایی(63/9 کیلوتر در ساعت)دست یافت.

 

بزرگترین گالری هنری جهان

گالری هنری موسوم به "قصر زمستانی"در سن پترز بورگ در روسیه متشکل از 322 گالری فرعی است که دارای3,000,000 اثر هنری و شی عتیقه میباشد.بزرگترین گالری در جهان است.این موزه بزرگ به رنگ های سبز و سپید میباشد و دارای 1786 درب،1945 پنجره،1500 اتاق و 117 پلکان میباشد.و 150 متر درازا و 30 متر بلندای آن است 

دورترین فاصله یک شهر از دریا

بزرگترین شهر با دورترین فاصله از آب های آزاد ولوموچی (Wulumuchi) (نام قدیم"تیهوا")پایتخت منطقه خودمختار چین به نام اویغور است که 2,250 کیلومتر با نزدیک ترین ساحل فاصله دارد.جمعیت آن در تا سال 2005 بالغ بر 2,681,834 نفر گزارش شده است

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/28 و ساعت 8:56 |

 

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

 


گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/28 و ساعت 8:50 |
 

در دنیا شکایات عجیب و غریبی به ثبت می رسند که برخی به فرجام می رسند و برخی نافرجام می مانند.

کشور آمریکا نیز شاهد شکایات بسیار جالب و عجیب و غریبی است،

این هم برخی از عجیب ترین شکایات مطرح شده در آمریکا:

به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از روزنامه وطن؛یک مرد اهل سان دیه گوی آمریکا علیه شهرداری شکایتی را به مبلغ 5.4 میلیون دلار مطرح کرد.

دلیل شکایت این بود:

هنگام اجرای کنسرت در سالن شهرداری یک زن وارد توالت مردانه شده بودو شاکی از لحاظ روحی صدمات جبران ناپذیری دیده بود!

____________ _________ _________ _________ _________

یک سارق زندانی نیز علیه مسئولان زندان شکایت کرد.

چرا که مسئولان زندان به او دئودورانت رایگان نمی دادند!

____________ _________ _________ _________ _________

یک بیمار سرطانی نیز به دلیل آنکه در مدت زمانی که پزشکان گفته بودند نمرده بود

از مسئولان بیمارستان خواستار غرامت شد. چرا که اعتقاد داشت خیلی وقت قبل باید می مرده است!

____________ _________ _________ _________ _________ _

پتر ویلز 36 ساله در شکایتش خواستار غرامت از همسرش شد.

چرا که معتقد بود زنش به او گفته بود از وسایل پیشگیری از حاملگی استفاده می کند اما به وی دروغ گفته است.

وی در شکایتش مدعی شد زنش اسپرم وی را دزدیده است! در نهایت این شکایت به جایی نرسید!

____________ _________ _________ _________ _________

یک زن که در یک روز برفی با یک موتور برفی تصادف کرده بود راننده موتور برفی را کشت.

به دلیل آنکه نمی توانست از مرده شکایت کند علیه زن متوفی به دلیل شوکه شدن شکایت کرد!___________ _________ _________ _________ _________ ___
در فلوریدا یک ماهیگیر اسیر طوفان شد و درگذشت.

خانواده متوفی علیه یک کانال تلویزیونی به جرم هواشناسی نادرست شکایت کردند

و خواستار 10 میلیون دلار غرامت شدند. این دعوا به فرجام نرسید.

____________ _________ _________ _________ _________ ____

یک پیرزن 81 ساله به نام استلا لیبک بخاطر آنکه قهوه خریداری شده اش روی بدنش ریخته بود

و باعث سوختگی شده است از شرکت مک دونالد شکایت کرد.

دادگاه وی را محق دانست و پیرزن 2.7 میلیون دلار خسارت دریافت کرد.

مک دونالد از ترس شکایات مشابه تدابیر لازم را اتخاذ کرد!

____________ _________ _________ _________ _________

در رستورانی در فیلادلفیا یک خانم مشتری که زمین خورده بود و استخوانش شکسته بود

علیه رستوران شکایت می کند و 113 هزار و 500 دلار به دست می آورد.

جالب اینکه این مشتری به نام آمبر چارسون در رستوران با معشوقش دعوا کرده بود

و روی بطری ای که به سوی معشوقش پرت کرده افتاده و زمین خورده بود!

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/10/26 و ساعت 12:53 |

به خُشنودی اَهورامَزدا

 

 

ياد‌آوري: اين نوشتار به پارسی سَره نوشته شده است، از اين روی واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند.

 

اين روز در گاهنامه‌ی ايرانی 3746 جشنی در ستايش و گرامي داشت امشاسپند بهمن است.

واژه‌ي‌ بهمن در اوستايی "وُهومَنَه" و در پهلوی "وَهمَن" به مانك (معنی) انديشه‌ی نيك است.

بخش نخست این واژه "وُهُو" از "وَنـْگـْهو" اوستایی که زاب (صفت) است به مانك (معنی) خوب و نیک است، که در پارسی باستان "وَهۇ" و در سانسکریت "وَسۇ" خوانده می‌شود و در پهلوی "وِه" كه سپس در پارسی نو "به" شده است.

بخش دوم "مَنـَه" برابر است با واژه‌ی سانسکریت "مَنـَس" که در پهلوی "منیشن" ودر پارسی نو "منش" شده است.

 

بهمن يكی از امشاسپدان نزديك به درگاه اهورامزدا است كه اَشو زرتشت برای دريافت پيام های اهورايی از او ياری می گيرد.

پاسداري چهارپايان سودمند در جهان زميني يا در گيتيگ به اين امشاسپدان واگذار شده است. از اين رو زرتشتيان در جشن بهمنگان از كشتار جانوران سودمند و خوردن گوشت آنان خودداري مي‌كنند و همچنين برخی از زرتشتيان خوردن و كشتار را در همه‌ي روزهای بهمن ماه پرهيز می كنند.

 

شايد بيش از پنجاه سال نيست كه جهانيان به انديشه‌ی پاسداری از پيرامون خود و جانوران افتاده‌اند، ولی آيين زرتشت همواره از چندين هزار سال پيش آدميان را به پاسداری از دد زيست (حيات وحش) و ددزيان (حيوانات وحشی) و به ويژه نهاد (طبيعت) رهنمود مي‌كرده است، كه اين خود جای بسی شگفتی و سربلندی برای ايرانيان دارد. هر‌آينه (البته) وارونه‌ی امروز ايران كه در آن نهاد و ددزيان جايگاهی ندارند.

 

در این روز آشی به نام "آش بهمنگان" یا "آش دانگو" گروهی پخته می‌شود که واژه‌ي "دانگو" یا "دانگی" برگرفته از آيين هنبازي (اشتراکی) آن است.

در این روز همچنين گياهي به نام "بهمن سپید" را كه در ايران می‌رويد با شیر پاک می‌خورند و می‌گویند وَرم (حافظه) را افزايش می‌دهد و فراموشی را از ميان می‌برد.

اين گیاه در فرانسه "Behen" خوانده می‌شود كه برگرفته از همان واژه‌ی بهمن است و در گذشته ریشه‌ی آن را به‌ نام بهمن سرخ و بهمن سپید در داروخانه‌های اروپا به کار می‌بردند.

 

ايدون باد،

 

سيامك پسر گيومَرت (كيومرث)

siamack7@yahoo.com

 

برای سَره نويسی از واژه نامه‌های زير ياري گرفته شده است:

 

واژه ياب، فرهنگ برابرهای پارسي واژگان بيگانه، در سه پوشينه (جلد)، از ابولقاسم پرتو، انتشارات اساطير

فرهنگ نامه‌ی پارسی آريا از ج. دانشيار، انتشارات فرهنگ مردم، سپاهان (اصفهان)

 

هشدار: پخش و هر گونه بهره برداری از اين نوشتار، تنها با آوردن نام و رايانامه‌ي‌ (ايميل) نويسنده براي همگان آزاد است!

 

پرتو (عكس) گياه بهمن سپيد:

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/10/26 و ساعت 8:44 |

   

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...

 


 

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .

این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.

برای خاطره های دم دستی.

اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!

 


 

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را

فراهم کنی

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ...

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/23 و ساعت 12:1 |

عشق در نگاه اول فقط جاذبه جنسی و خودپرستی است.
چند بار در رمان ها خوانده ایم یا در فیلم های عشقی این صحنه را دیده ایم: نگاه دو نفر در دو سوی یک اتاق با یکدیگر تلاقی می کند، صدای همهمه مدعوین و موسیقی دیگر به گوش نمی رسد و ... نیازی به توضیح بیشتر نیست. می دانیم که این نگاه همان اولین نگاه دو عاشق است.

اما اکنون دانشمندان گفته اند که توانسته اند دلیل واقعی این جاذبه را کشف کنند.

بنابه تحقیق جدیدی در بریتانیا، در واقع احساس عمیق عاشقانه هیچ دخالتی در جذب شدن دو نفر در نگاه اول ندارد. معنی "اولین نگاه" خیلی ساده تر است: جاذبه جنسی و خودپرستی دو نفر.


بن جونز، از محققان "آزمایشگاه مطالعات چهره" در دانشگاه آبردین اسکاتلند، می گوید: "به نظر می رسد که کل ماجرای 'عشق در نگاه اول' نوعی خود شیفتگی باشد. مردم به کسانی جذب می شوند که به آنها جذب شده اند."


دکتر جونز ادامه می دهد: "این موضوعی آشنا برای تقریبا همه ماست. وقتی به مردم لبخند می زنیم و نگاهشان می کنیم، به نظر آنها فردی جذابتر می آییم."


نظریه های قبلی در این باره می گفت که اگر مردم از خصوصیات فیزیکی یک فرد - مثلا چهره متناسبش یا مشخصه های مردانه یا زنانه اش - خوششان بیاید، به او جذب می شوند. اما به گفته دکتر جونز نتیجه تحقیق جدید این نظریه ها را زیر سوال برده است.


دکتر جونز و همکارانش می گویند که در تحقیق خود ثابت کرده اند که ایما و اشاره های اجتماعی در جلب شدن دو نفر به یکدیگر اهمیت زیادی دارد: این که با رفتار خود نشان بدهند به فرد مقابل جلب شده اند.


اما مهم ترین علامت جلب کردن دیگران به خودمان این است که مستقیم به چشم آنها نگاه کنیم.


این گروه تحقیقی چهار تصویر دیجیتالی متفاوت را به داوطلبان نشان داده و واکنش آنها را زیر نظر گرفته اند.


این تصویرها از زنانی شاد، زنانی که از موضوعی مشمئز شده اند، مردانی خوشحال و مردانی که انزجار در چهره آنها نمایان بوده، تشکیل می شده است.


دانشمندان هر بار یک جفت تصویر مشابه را به داوطلبان نشان داده اند اما با این تفاوت که در یکی از تصاویر فرد مستقیم به دوربین نگاه می کرده است و در دیگری نه.


آنها بعد از داوطلبان خواسته اند به میزان جذابیت افراد در هر یک جفت عکس نمره بدهند. محققان از امتیازات داده شده متوجه شدند که داوطلبان به تصویری که نگاه فرد به دوربین بوده بیشتر نمره داده اند اما فقط اگر نگاه مستقیم او دوستانه و با محبت بوده است. میزان این جذابیت در مورد جنس مخالف حتی بالاتر هم بوده است.


دکتر جونز می گوید: "ما در ابتدایی ترین سطح این مکاشفه متوجه شدیم که مردم به چهره ای جلب می شوند که مستقیم به آنها نگاه می کند. به کلامی دیگر می توان گفت مردم به کسانی جلب می شوند که به آنها نگاه می کنند."


به گفته این محقق بریتانیایی نتیجه این تحقیق جدید از زوایه علم تکامل کاملا قابل درک است: "در دنیای حیوانات برای جفت گیری تلاش زیادی باید صورت بگیرد و منطقی است که نوع بشر بخواهد که این وقت و انرژی را به طور بهینه مورد استفاده قرار بدهد یعنی از روشی استفاده بکند که ضریب اطمینان موفقیت آن بیشتر است."

پس می توان در نهایت نتیجه گرفت که وقت خود را صرف جلب کسی نکنید که به شما هیچ توجهی نشان نمی دهد.

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/23 و ساعت 11:9 |

 

 

معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم> >>>>>>>>>>>>         انتونی رابینز

 

اجازه نده ترس تو را فلج سازد>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>         مارک فیشر

 

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند>>>>>>>>>>>>>>>           مارک فیشر

 

منشا همه بیماریها در فکر است>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>           ژوزف مورفی

 

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است>>>>>>> >>>>           انتونی رابینز

 

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد>>>>>>>>>>            ژوزف مورفی

 

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد>>>>>>>>>>>             مارک فیشر

 

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند>          مارک فیشر

 

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>             انتونی رابیتز

 

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند.            مارک فیشر

 

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. >>>>             انتونی رابینز

 

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.  ژوزف مورفی

 

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.>>>         ژوزف مورفی

 

قانون زندگی , قانون باور است.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>          ژوزف مورفی

 

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد>>>>>>>>>>>>>>          انتونی رابینز

 

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید.>>>>>>>>>>>>>>>>           انتونی رابینز

 

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.>>>          مارک فیشر

 

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.>>>>>>>>>>>>>>>         مارک فیشر

 

نبوغ در سادگی نهفته است>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>        مونزارت

 

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد>>>>>>>>>>>>>>>>>>>       انتونی رابینز

 

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است>>>>>>>>>>>>        انتونی رابینز

 

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.>>>>        مارک فیشر

 

باور به طور خود بخود به اجرا در میاید>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>       ژوزف مورفی

 

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>     انتونی رابینز

 

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید>>>>>>     ژوزف مورفی

 

 

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.>>>>>>>>>>>>      مارک فیشر

 

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم>>>>>>>>>>>>>>      مارک فیشر

 

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند  >>>      انتونی رابینز

 

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود>>>>>>>>>>>> >     هراکلیتوس

 

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.>>>>>>>>>>>>>>>      ژوزف مورفی

 

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد.>>>>>>      مارک فیشر

 

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.>>>>      مارک فیشر

 

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.>>>>>>>>>>     ژوزف مورفی

 

این جملات انرژی بخش را برای همه دوستان تان ارسال کنید تا به این طریق به انها انرژی  هدیه دهید.

گرد اورنده:mhta2020@yahoo. com

 

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/22 و ساعت 8:30 |

 

25دسامبر1914میلادی

۲۴سپتامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!

 


گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

 

 


صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...
تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

 


گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

 

سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد..

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/22 و ساعت 8:26 |

 

بسیاری از مردم در طول زندگی خود به لحظه ی مرگ می اندیشند و سعی دارند اخرین لحظات زندگی را در مغز خود تجسم کنند ولی این کار برای هیچ کس میسر نیست.افراد خاصی که توانایی ذاتی و هوش سرشار داشته باشند می توانند در ذهن خود تصاویر خاصی را ببینند به عنوان نمونه دیمیتری مندلیف (شیمیدان روس) در خواب جدول عناصر را دید.برخی از اتفاقات علمی تخیلی و ماشی الاتی که ژول ورن (نویسنده ی معروف فرانسوی) در اثار خود از انها یاد کرده بوده بعدها به حقیقت پیوستند.به برخی از نویسندگان بزرگ الهام شده بود که مرگشان نزدیک است.تعدادی از انها حتی در کتاب های خود شرایطی مشابه شرایط مرگ خود را به نگارش در اورده بودند.

در این جا سخنانی را که بعضی از مشاهیر جهان در اخرین لحظه ی زندگی بر زبان اوردند را ذکر می کنیم.


گاندی

 

می گوید:((اگر نتوانیم ازاد زندگی کنیم بهتر است که مرگ را با اغوش باز استقبال کنیم.))

فیودو تایچف

شاعر روسی گفت:((وقتی انسان نمی تواند کلمات مناسب را برای احوالش بیابد چه شکنجه ای را تحمل می کند!))

 

 


ماری انتوانت

 

ملکه ی فرانسه در روز اعدام خود بسیار خوددار و متین بود.وقتی از سکوی اعدام بالا می رفت ناگهان لغزید و پای جلاد خود را لگد کرد.بعد رو به او کرد و گفت:((لطفا مرا به خاطر این کارم ببخش اصلا عمدی نبود.))

 


البرت انیشتن

 

اخرین کلمات او را هیچ کس نفهمید زیرا پرستاری که در کنارش بود المانی نمی دانست.


 

یوری گاگارین

اولین فضانورد دنیا درباره ی مرگ می گوید:((انسان هر چه بر سنش افزوده می شود حافظه اش کوتاه تر و رشته ی خاطراتش دراز تر می شود و همه ی این مسائل را در هنگام مرگ به یاد دارد که مانند یک فیلم کوتاه داستانی از مقابل دیدگان او میگذرد.))

 


 

لئوناردو داوینچی

 

قبل از این که روح خود را تسلیم مرگ کند اظهار داشت:((من به مردم توهین کردم اثار من به ان درجه از عظمت نرسیدند که من در طلبش بودم.))

 


 

توماس کارلایل

 

مورخ و نویسنده اسکاتلندی درست قبل از اینکه جان به جان افرین تسلیم کند گفت:((احساس کسی را دارم که در حال مرگ است.))

 

 


لئوتولستوی

 

اخرین روزهای زندگی خود را در دهکده ای در جواریک ایستگاه راه اهن کوچک سپری کرد.او که در 84 سالگی از زندگی در مایملک خود خسته شده بود به همراه دختر و پزشک خانوادگی اش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر کند.ولی در ابتدای سفر سرما خورد و مدتی بعد دکتر تشخیص داد که مبتلا به ذات الریه شده است.اخرین جمله ای که تولستوی زیر لب زمزمه کرد این بود:((من عاشق حقیقتم.))بعضی از اطرافیان او نیز می گویند او قبل از اخرین دم گفت:((مرگ را درک نمیکنم.))

 

 


نرون

 

امپراطور روم قبل از این که بر زمین بیفتد و بمیرد فریاد زد:((چه بازیگر بزرگی در درون من می میرد.))

جورج ویلهلم فردریک

پدر مکتب دیالکتیک هکل تا اخرین لحظه ی زندگی بر عقیده ی خود پا بر جا ماند.او در زمان مرگ زیر لب گفت:((تنها یک نفر بود که در طول زندگی مرا درک می کرد.)) و بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد:((در حقیقت حتی او هم مرا نفهمید.))

 

 


برنارد شاو

 

می گوید:((ارزو دارم که تا اخرین رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامی بمیرم که دیگر از من هیچ خدمتی ساخته نباشد.))او هم چنین می گوید:((یکی از عجایب زندگی این است که مرگ درست وقتی ما را در می یابد که اماده شده ایم تا از یک زندگی شیرین برخوردار شویم.))

 

 


فردریک اول

 

کشیشی که بر بالای سر پادشاه روسیه به هنگام مرگ دعا می خواند شنید که او گفت:((انسان برهنه به این دنیا می اید و برهنه از دنیا می رود.))سپس فدریک دست کشیش را کشید و فریاد زد:((حق ندارید مرا برهنه دفن کنید می خواهم یونیفرم کامل بر تن داشته باشم..))

 


 

فئودور داستایوفسکی

 

روز 28 ژانویه سال 1881 از خواب بیدار شد و ناگهان دریافت که ان روز اخرین روز زندگی اوست.او هم چنان روی تخت دراز کشید و صبر کرد تا همسرش انا از خواب برخیزد.انا ابتدا حرف او را باور نکرد ولی او اصرار داشت که همسرش کشیش را خبر کند.وقتی کشیش بالای سر وی دعا خواند او از دنیا رفت.

 

 
+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/22 و ساعت 8:21 |

 

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!

 

کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...

 

او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.

 

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.

 

عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

 

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.

 

کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...

 

 


 

 

خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس می کنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون می­ره که خدایی وجود داره.

شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث می­شه انسان به راحتی گناه کنه...

دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها می­تراشه که وقتی باقی نمی­مونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم نیست .

مگه می­شه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت می­کنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟

من فکر نمی­کنم نیاز به خدا کمتر ارزش­تر از نیاز به آب و غذا باشه. می­دونم شاید برای خیلی­هاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید.

شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراری دیگران. عیب نداره شما می­تونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره.

احتیاج نداره از کلمه­های مخصوصی استفاده کنی، اون فقط می­خواد آن چیزی که از قلب شما بیرون می­آد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش می­دونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.

فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمی­رسه.

 

من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی        کی عمر را لذت بود بی­ملح بی پایان تو


مولوی

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/21 و ساعت 12:47 |
 

******************



سیب



اگر سیب میوه مورد علاقه شماست فردی افراطی هستید که از روی انگیزه آنی و بدون فکر قبلی کاری را انجام می دهنید رک گو هستید و از مسافرت لذت می برید می توانید خیلی خوب رهبری یک گروه را به عهده بگیرید و کارها را پیش ببرید اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید که این انگیزه شما از نظر اطرافیان بی همتاست



پرتقال



فردی صبور و پر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوی است دوست دارید کارها را به اهستگی ولی بطور جدی انجام دهید خجالتی هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید شریک زندگی خود را با دقت و تمام احساس قلبیتان انتخاب می نمایید و از هر گونه مشاجره و ناسازگاری اجتناب می کنید.



هلو



رفتار دوستانه ای دارید رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما می افزاید رفتار ناشایست دیگران را خیلی سریع می بخشید و فراموش می کنید برای رفاقت ارزش زیادی قائلید و رگه هایی از استقلال طلبی و بلند پروازی در شخصیت شما دیده می شود که باعث شده شخصی زرنگ و فعال جلوه کنید کمال طلب احساساتی صادق و با وفا هستید. بر هر حال دوست ندارید همه امیال خود را در مقابل دیگران نشان دهید.



گلابی



اگر تمام توجه تان را به کرای معطوف کنید می توانید آن را با موفقیت انجام دهید گاهی در انجام کارهایتان بی ثبات و متعییر هستید و مایلید که از نتایج سعی و تلاش خود خیلی سریع مطلع شوید از شرکت در بحث های خوب و مفید لذت می برید بی طاقت هستید و زود هیجان زده می شوید با توجه به اینکه به سرعت دوستی های خود را بر هم می زنید نگهداری رفقا برای شما چندان ساده به نظر نمی رسد.



گیلاس



اگر گیلاس میوه مورد علاقه شماست زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب های زندگی مواجه می شوید بجای داشتن در آمدی جزئی به شیوه ای برای دریافت مقداری زیادی پول فکر می کنید ذهعن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت های خلاقانه هستید یک شریک زندگی صادق و با وفا محسوب می شوید و لی ابراز احساسات برایتان کار ساده ای نسیت خانه شما در حکم پناهگاهتان است و از هیچ چیزی به اندازه اینکه در کنار فامیل های نزدیک و افراد مورد علاقه تان باشید لذت نمی برید



موز



فردی با محبت ملایم خونگرم و دلسوز هستید اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج می برید و کمی احساس ترس در شما دیده می شود برخی مواقع مردم از اخلاق خوب شما سو استفاده می کند شریک زندگی خود را تحت هر شرایطی که از نظر روحی و جسمی داشته باشید می پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلی قرار دارد.



نارگیل



جدی متفکر و اندیشمند هستید اگر چه از روابط اجتماعی تان لذت می برید ولی در انتخاب شریک زندگی بسیار سخت گیر هستید در کارهایتان سر سختی و سماجت دارید ولی لزوما بی پروا نیستید زیرکی تیزهوشی و گوش به زنگ بودن از دیگر خصوصیات شخصیتی شماست باید مطمئن شوید که در هر زمینه ای و به ویژه از لحاظ شغلی در راس امور قرار دارید شریک زندگی شما باید فرد باهوشی باشد احساسات در زندگی برای شما مهم است ولی به طور حتم برایتان همه چیز نیست!



انگور سیاه



به طور کلی فردی مودبی هستید به سرعت عصبانی می شوید ولی خیلی سریع به حال اولیه باز می گردید از زیبایی در هر نوع ان لذت می برید فرد محبوبی هستید شما سرشت خونگرم و سخاوتمند دارید. میل زیادی برای زندگی در شما موج می زند و از انجام هر کاری که می کنید لذت می برید شریک زندگی تان باید در هیجانات شما سهیم شود و از پیشنهاداتتان لذت ببرید.



آناناس



به سرعت تصمیم می گیرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید تغییرات شغلی شما را نمی ترساند که این موضوع یکی از برتری های شخصیت شماست توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید و از حجم زیاد وضایف اطرافتان نمی هراسید سعی دارید در ورابط خود با دیگران متکی به نفس صادق و درستکار باشید دوستان خود را خیلی سریع انتخاب نمی کنید ولی اگر شخصی را برگزینید تا آخر عمر با شما خواهد بود به ندرت احساساتی می شوید و شریک زندگی تان اغلب تحت تاثیر یکرنگی شما قرار می گیرد ولی اجازه ندهید که به دلیل عدم توانایی شما در ابراز محبت نا امید شود

 

 

نظرتون چی بود!!؟

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/21 و ساعت 12:42 |

 

 

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ،

اما به پسرم بياموزيد،

كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد .

به او بگوييد ،

به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود .

به او بياموزيد ،

كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،

اما به او بياموزيد،

اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد .

به او بياموزيد،

كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .

به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .

به او بگوييد،

تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد بدهيد،

با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .

به او بگوييد،

به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد،

كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد،

كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد،  اما از او يك نازپرورده نسازيد .

بگذاريد كه او شجاع باشد،

به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ،

پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/21 و ساعت 10:59 |

 

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

 

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

 

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

 

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

 

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/10/16 و ساعت 10:59 |

انگار كه داناي کل

 

پوريا عالمي

 

قهر است وقتي که مي‌آيد. ما را که مي‌بيند مي‌گويد آشتي‌ست.
- اما ما که نگفتيم قهري
مي‌گويد: مي‌دانم مي‌دانيد قهرم، اما مي‌گويم آشتي‌ام تا ندانيد مي‌دانم يا بدانيد قهرم.
مي‌گوييم: فرقش چيست؟
مي‌گويد: آن وقت داناي کل نيستيد.
مي‌گوييم: اما ما که قصه نمي‌نويسيم.
لحظه‌اي مکث مي‌کند. نگاه مي‌دوزد به نگاه ما. غروري کوچک قلب بزرگش را تسخير مي‌کند و مي‌گويد: اما وقتي به من فکر مي‌کنيد به قصه‌ي من فکر مي‌کنيد يا قصه‌اي براي من مي‌سازيد وقتي چيزي از من روايت مي‌کنيد.
بي‌خداحافظي، شبيه آمدنش بي‌سلام مي‌رود. انگار همه چيز را دانسته باشد و گفته باشد و نوشته باشد قصه را؛ انگار يک داناي کل.


 


جاده

پوريا عالمي

 

مردي‌ست در جاده که نمي‌داند مي‌رود يا برمي‌گردد.  مردي که خود جاده‌اي‌ست که تو را مي‌برد و برمي‌گرداند. مردي‌ست در جاده که مي‌داند تو از او عبور خواهي کرد.  مردي در جاده است منتظر زني، زني که نمي‌داند از مرد در حال گذر است.

 

 


 


نقاشي

پوريا عالمي

 

دفتر نقاشي‌ات را باز کن و تصوير مردي را بکش که چنان گريسته است که پاک شده است.


 

 

پـُک آخر

 

پوريا فلاح
 

 

و اينک تو مرده‌ايي...
تو هر بار قسمتي از وجودم را مي‌بلعيدي، باقي را دود مي‌کردي و لذتش را فوت مي‌كردي توي هوا. تو داشتي مرا ذره ذره به نابودي مي‌کشاندي.
سپس پک آخر را زدي و من ناگزير لذت نهايي را به تو چشاندم.
اعتراف مي‌کنم که به سرفه‌ات انداختم. اما هيچ گاه نمي‌پذيرم كه مغزت را من از کار انداخته‌ام ... هرگز!
پس بپذير که در فنا کردن؛ عميق‌ترين پک را تو به من زدي.
واينک منصفانه است من ذره‌اي بيش از تو بمانم  روي اين سنگ فرش سرد خيابان.


نقطه

 

بابک زارع

 

نقطه ديگه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد يه خط...
- آقاي قصه‌گو!
- کي بود صدا زد؟!
- منم خط؟! ميخوام خودم داستان را بازگو کنم.
- خب بفرما!
آره من شدم خط ، آدمي دوست داشتني مثل خودت چند تا شاخه به هم اضافه کرد و شدم يک درخت. معلم رياضي جاي عدد يک من را محاسبه كرد . پادشاه مغروري  هم خط را به مرز تبديل کرد...
- چه بد!
ديگه کلافه شدم و سه بار به اين طرف و آن طرف افتادم و شدم مثلث! سرعتم زياد شده بود! دويدم و دويدم... از دوچرخه و ماشين هم جلو زدم حتي هواپيما!
- اين يکي خالي‌بندي بود، نه؟!
اي بگي نگي... يه قصه‌ست مثل قصه‌هاي جن و پري! ولي بازم خسته شدم و به يک طرف ديگر هم افتادم تا شدم مربع! خيلي سنگين شدم، سنگينِ سنگين. سرعتم خيلي کم شد. تنبلِ تنبلا شده بودم و لنگ ظهر از خواب، بيدار مي‌پريدم.
- آدم تنبل حداقل ضرري به کسي نمي‌زند!
اَه اَه... اَه... بد بود خيلي بد! عصباني شدم و چهارتا گوشه خودم را برش زدم. شدم هشت ضلعي. تق و تق و تق راه مي رفتم، اينقدر تق‌و تق کردم و رفتم تا گوشه‌هايم صاف شد، گرد گرد شدم.
حالا دارم قل مي‌خورم، ناجورم دارم قل مي‌خورم... شدم يک گوله بزرگ برف و  دارم مي‌رم خونه خاله... راستي خونه خاله کدوم وره؟!


 

مملي

نويد رافعي

 
مملي شيش سالش که بود عاشق اسباب بازي‌اش بود.  مملي دوازده سالش که شد عاشق فوتبال بود. مملي هجده سالش که بود عاشق دوست دخترش بود. مملي چهل سالش که شد عاشق تجارت بود. مملي الان هفتاد سالشه و تو بيمارستانه. مملي الان عاشق هيچي نيست. مملي الان فقط يه آرزو داره. مملي آرزو داره که شيش ساله بود.

 

 


 

دو دوست

نويد رافعي

 

دو دوست صميمي ساليان سال باهم رفاقت مي‌کردند. از دست روزگار يکي از آن‌ها فقير شد و ديگري پول‌دار. بازهم از دست روزگار آن مرد فقير زنش را در يک تصادف از دست داد. ساليان سال گذشت و  صميميت اين دو دوست هر روز کمتر و کمتر مي‌شد. دست روزگار باز هم بي رحمي کرد و مرد فقير را مريض و خانه نشين کرد. ساليان سال همچنان گذشت و سرانجام هر دوي آن‌ها پير شدند و مردند. دست روزگار قبر هر دو را کنار هم چيد. مرد فقير احساس آرامش مي‌کرد که بعد از ساليان دراز بازهم دوست قديمي را مي‌بيند. اما مرد ديگر به هيچ چيز فکر نمي‌کرد.

 
 

 مترسك

نويد رافعي

 

ساليان درازي بود که مترسكي در يک مزرعه بزرگ زندگي مي‌کرد. صاحب مزرعه اون رو ساخته بود تا از شر حمله کلاغ ها راحت باشه. اين مترسگ قيافه ترسناکي هم داشت. کلاغ ها ازش مي‌ترسيدند و کمتر دور و برش نمايش مي‌دادند. اما اين مترسك با بقيه مترسك ‌ها يه فرقي داشت. اون مهربون بود و کلاغ‌ها رو دوست داشت. ولي حيف که مزرعه دار هيچوقت براش دهن درست نکرده بود تا بتونه حرفه دلشو بزنه. مزرعه دار زمينش رو فروخت تا توش خونه بسازن. مترسگ مي‌دونست که هيچ خونه‌اي به اون احتياج نداره. صبح يک روز آفتابي چند نفر آمدن تا زمين رو با بلدزر صاف کنند. اون روز همه کلاغ‌ها هم جمع شده بودند. کلاغ‌ها گريه مي‌کردند. مترسگ گريه آن‌ها رو نمي‌شنيد آخه مزرعه دار براش گوش هم نساخته بود!


 

نامه


مهدي مقدم

 

پسر جوان تمام وزنش را به سمت جلو پرتاب کرد، پاهايش از زمين جدا شدند و کاملا در هوا معلق شد. خودکشي از روي بلند ترين ساختمان شهر را به اين خاطر انتخاب کرده بود که او را در راس اخبار قرار دهد. مطمئنا روزنامه ها نامه خودکشي او را چاپ مي کردند ، اينطوري مي توانست از عشق خيانتکارش انتقام بگيرد، و به همه بفهماند که نبايست عشق او را دست کم مي گرفتند ، با اين خودکشي معشوق و خانواده اش را تا ابد شرمنده مي كرد. 
فاصله تا زمين زياد بود اما وقتي به انتهاي راه مي رسيد از ترس زهره ترک شد، ولي نه به دليل ترس از مرگ، بلکه به خاطر اين که نامه خودکشي اش را با خود نياورده بود.

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/15 و ساعت 17:54 |

 



در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای  
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/14 و ساعت 13:1 |

 

 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/10/14 و ساعت 12:53 |

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

 

 



زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان
؟!

_آره اونم یادمه...

 


مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/10/12 و ساعت 10:12 |
 

 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

-  چهل روبل .

-  نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

-  دو ماه و پنج روز

-  دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

 سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

-  سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

-  و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.

-  امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

-  خيلي خوب شما، شايد …

-  از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

-  من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

-  ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

-  يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

-  به آهستگي گفت: متشكّرم!

-  جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

-  پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

-  به خاطر پول.

-  يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

-  در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

 

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 11:56 |

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

  

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

 

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !

 

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 9:49 |

 

 

 

ياد‌آوري: اين نوشتار به پارسی سَره نوشته شده است، از اين روی واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند و واژگان درون ابروها {آكولاد‌ها} برای روشنگری آمده است.

 

زرتشت، زردشت، زردهُشت یا زراتُشت و به لاتين Zoroaster و در اوستا زرثوشتر به مانك (معني) "دارنده‌ي روشنایی زرین‌ رنگ" يا به گزارش ديگر "دارنده‌ي شتر زرد فام" و سرانجام به مانك "ستاره‌ي زرین" است.

زرتشت پيام آور خرد و آزادی و بنیادگذار كيش زرتشتی یا مزدیسنا و سراينده‌ي گاتها است.

 

پنجم دي روز خير "خورا"، روز درگذ‌شت اشوزرتشت است. اشو زرتشت پس از پايان پيام آوری خود كه آموزش راستی، آزادی انديشه، آشتی و همزيستي به مردم بود، در شهر بلخ به سر می برد. در هفتاد و هفت سالگی او بود هنگامی که گشتاسب کیانی و پسرش اسفندیار، فرمانروای بلخ از پایتخت بيرون رفته بودند. فرمانروای تورانی "ارجاسب" كه دشمن ديرينه‌ي زرتشت بود، درنگی يافته و توربراتور را با لشگر بزرگی به بلخ فرستاد. تورانيان دروازه‌ي شهر بلخ را در هم شكستند و هنگامی كه اشو زرتشت با لهراسب و گروهی از پيروانش، در آتشكده‌ي نوبهار شهر بلخ به نيايش سرگرم بودند به زخم شمشير كشتند.

 

اشو زرتشت گرچه از جهان رفت و از ديدگان پنهان گشت، ولی روان پاكش همراه با اندرزها و آموزش‌های جاودانه‌اش پيوسته زنده ماند. بزرگ مردی که پس از هزارها سال هم‌چنان نام، راه و اندیشه‌اش بر تارک هوشمندي راست اندیشان و فيلسوفان بزرگ جهان می‌درخشد.

 

گاتها از هر گونه کژباوری ديني، دين نموداری (تعصب دينی)، افسانه‌ها، سخنان پوچ و پندارهای بيهوده تهی است و يگانه نوشتار ديني در جهان است كه از زمان‌هاي كهن با کژباوری‌ها ستيز می‌كرده است و اين يكی از ويژگي‌هاي گاتها است كه مايه‌ي شگفتی بسياری از پژوهشگران بزرگ جهان گرديده است و براستي اين نشان از فرزانش ژرف اين آيين دارد.

 

اشو زرتشت آموزگار و پايه گذار خو و منش نيك و راستي در گيتي بود كه به گفتار كوتاه او "پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك" شناخته شده است، و از ديدگاه پژوهشگران، تنها همين سه وَچَك (جمله) پايه‌ي بنيادين مردم سالاري (دمكراسی) و شيوه‌ي سازماندهی انديشه‌ها و سُهش‌ها (احساسات) و در پی آن پيشرفت در جهان امروز شناخته شده است.

 

اين روز در گاهنامه ايرانی 3746 تنها روزی است كه جشن نيست، ولی روز سوگواری هم نيست!

 

در اين روز زرتشتيان گردهم می‌آيند و به نيايش، خواندن گاتها و پختن آش می‌پردازند، ولی به هيچ روی سوگواری يا جامه‌ي سياه بر تن نمی‌كنند. از ديدگاه آنان، درگذشت، زايش دوباره و پيوستن به اهورامزدا است، پس روان مردگان نيازي به سوگواري ندارند و اندوه برای درگذشتگان مايه‌ي رنج روان آنان خواهد شد.

شايد اين يگانه آييني در جهان باشد كه سوگواری، اندوه، گريه كردن، سياه پوشيدن، بوسيدن و زانو زدن در برابر نيايشگاه‌ها، كرپانی (قربانی)، پتيست (نذر) و... در آن نمی‌توان يافت.

 

ستيز من تنها با تاريكي است و برای ستيز با تاريكی، شمشير به روی تاريكی نمی كشم، چراغ می افروزم... (اشو زرتشت)

 

ايدون باد،

 

سيامك پسر گيومَرت (كيومرث)

siamack7@yahoo.com

 

 

 

برای سَره نويسی از واژه نامه‌های زير ياري گرفته شده است:

واژه ياب، فرهنگ برابرهای پارسي واژگان بيگانه، در سه پوشينه (جلد)، از ابولقاسم پرتو، انتشارات اساطير

فرهنگ نامه‌ی پارسی آريا از ج. دانشيار، انتشارات فرهنگ مردم، سپاهان (اصفهان)

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/10/05 و ساعت 12:6 |

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." که همسر عزيزم جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!!
 من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 11:47 |
 
Ghashang nist?

شب یلدا! شب چله!
شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!
شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب...
....



فراموش نکنیم همین شبی که واسه خیلی از ماها اینهمه معنی داره و تقریباً یکی از شبهای شادمونه، واسه خیلی ها هیچ تفاوتی با شبهای دیگه که نداره هیچ، تازه ممکنه واسشون بدتر و تلخ تر از شبهای دیگه هم باشه!!!
شبی که ما فقط می خوریم(می بلعیم!؟)و می ریزیم و می پاشیم و از هر دری میگیم و می خندیم، خیلی ها غصه های فراوونی تو دلاشون انبار شده!


http://www.freezpic.com/images/1itaxm29phs2ycnugr1q.jpg


یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم
یاد ایتام و نیازمندان
یاد اونایی که یه همچی شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن!
یاد گرفتارها، یاد مقروضین و اونایی که دینی به گردنشونه، یاد اسیران و زندانیان بی گناه
یاد اونایی که هیچکس رو ندارن بهشون سر بزنه(و نه فقط امشب تنهان که همه ی شبهاشون، پره از تنهایی و بی کسی!)
یاد اونایی که گرفتار مصیبت و عزا هستند
یاد اونایی که به هر دلیل از خانواده هاشون دورن
یاد خیلی از اونایی که امشب و دیگر شبها رو تو خانه های سالمندان می گذرونن!
یاد اونایی که پارسال شب یلدا بین ما بودند و امسال دیگه نیستند!(و حالا اسیر خاک شدند)
یاد اونایی که دیروز و دیروزها مثل ما(و حتی بهتر و بالاتر از ما)واسه خودشون کسی بودن و امروز چرخ روزگار، زمین گیرشون کرده و تنها!
یاد...
....
بیاید واسه همه ی این آدمها(و اونایی که تو ذهن شما میآد و من ننوشتم)دعا کنیم که گرفتاریها و مصائبشون حل بشه!
بیاید خدا رو شکر کنیم که نعمت سلامتی و شادی کنار هم بودن رو بهمون داده!
دعا کنیم واسه شفای مریضها
دعا کنیم واسه سلامتی جسم، شادی دل و خنده واقعی خودمون و عزیزانمون
واسه همه ی اونایی که جایی تو دلمون دارن و حقی بر گردنمون

http://forums.iransportspress.com/attachment.php?attachmentid=9647&stc=1&d=1166622209

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 10:2 |
 

 

جشن شب چله و ديگر جشن‌های ديگان

 

ياد‌آوري: اين نوشتار به پارسی سَره نوشته شده است، از اين روی واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند و واژگان درون ابروها {آكولاد‌ها} برای روشنگری آمده است.

 

در گاهنامه‌ي ايرانی 3746 روز يكم دی ماه به نام جشن ديگان و شب پيش از آن به نام جشن شب چله نام گذاري شده است.

ياد‌آوري می‌شود كه يلدا واژه‌اي سرياني به مانك (معني) زايش است که به نادرستی جایگزین چله شده است.

 

شب چله یا جشن زایش مهر، درازترین شب سال و شب زاده شدن دوباره‌ی خور {خورشید} و آغاز واره‌ي (فصل) زمستان و آغاز دگرگشت (انقلاب) زمستاني است، که یادگاری چندين هزار ساله و ارزشمند از نیاکان فرهیخته‌ي ما به شمار می‌آيد. ایرانیان باستان هزاران سال پیش دریافتند که گاه‌شماری بر پایه‌ی ماه {سال قمری} نمی‌تواند گاه‌شماری درستی باشد، پس گاه‌شماری خود را بر پایه‌ی جنبش خورشید بنا نهادند.

 

ایشان رهروي خورشید را در آبام‌هاي (برج‌های) آسمان اندازه‌گیری کردند و برای هر آبامي نام ويژه گذاشتند و دریافتند که در آغاز پاییز و بهار روز و شب برابر است ولي آغاز تابستان برابر با بلندترين روز و آغاز زمستان برابر با بلندترين شب سال است. سپس آنان گاه‌شماری خود را بر پايه‌ي چهل روز يا چله گذاشتند و سال را  به 9  چله {ماه} بخش كرند. سپس در زمان داريوش بزرگ اين چهل روز به سی روز كاهش يافت و دوازده ماه پديد آمد که سنجيده‌ترين گاه‌شماری جهان و هم‌آهنگ ‌ترين با نهاد (طبیعت) است که شب چله برابر با دگرگشت (انقلاب) زمستانی است.

از اين رو زمستان به دو چله کوچک و بزرگ بخش می‌شود. چله بزرگ از يكم دی ماه تا 10 بهمن ماه است و چله کوچک از 10 بهمن ماه تا 20 اسپند ماه است که جشن چله، شب نخست چله بزرگ است.

 

يادآوری می‌شود كه در فرهنگ ایران هميشه شماره‌ي چهل مانند شماره‌هاي هفت و دوازده اَشو (مقدس) بوده است. واژه‌های چله نشستن، چل چلی و در تبرستان واژه‌های پیرا چله،‌ گرما چله نشانه‌ی ارجمندي این مَر (عدد) در فرهنگ ایرانی است.

 

پس از ديدگاه اخترشناسي شب چله بلندترين شب سال است، و روزها کم کم بلند و شب ها کوتاه مي شوند و آغاز روشنايی است، از همين روي ايرانيان اين شب را شب زايش شيد (نور) ناميدند که در افسانه‌‌هاي ايران باستان شب زايش مهر در سپهر است و ماه به دلدادگي مهر اين شب را به دراز‌ترين ديدار خود با خورشيد دگرگون مي‌كند که جشن پيدايش مهر است.

 

جشن زايش مهر جشنی آريايی است كه همراه با كيش مهر از ايران به روم و بسیاری ديگر از کشورها رفت. شب چله برابر با 21 دسامبر كنونی، زاد روز فرشته‌ي مهر و نخستین روز سال نو به شمار می‌آمده است. در اين روز جشن زايش مهر برگزار می‌شد. چهارسد سال پس از زايش عیسی مسیح، کلیسا جشن زايش مهر را به جاي زاد روز عیسی پذیرفت، زیرا زمان درست زايش عیسی مسیح آشكار نبود ولی در پی لغزش شمارگري، این روز به 25 دسامبر {كريسمس} جابجا شد.

از این رو است که تا امروز بابا نوئل با جامه‌ و کلاه مُغان نمايان می‌شود و رنگ سرخ برگرفته از زايش مهر و روشنايی در اين روز است.

درخت سرو يا كاج و ستاره‌ی بالای آن هم یادگاری از کیش مهر و فرهنگ ایرانی است. درسده‌ي هيجدهم "نوتران" آلمانى با پیروی از درخت شب چله‌ي ايرانيان، درخت كريسمس را به نماد آذینی شب زادروز عیسی مسيح در آورد. ایرانيان باستان در شب چله درخت سبزى را همانند سرو آذین می بستند كه نشانه‌ي سبزى هميشگى باشد، به مانك (يعنى) روز زایش وآفرینش مهر.

يهوديان ايرانى ساكن كشورهاى دیگر نيز شب چله را با نام "فستيوال درخت" جشن مى گيرند.

این جشن در روسیه نیز از دیر باز با آيين ویژه‌ای برگزار می شده است و هنوز در ميان روستاييان برگزار می‌شود.

 

واژه‌ي "دي" يا "دتوشو" اوستايي به مانك (معنی) دادار، آفريدگار يا اورمزد كه همه نام خداوند است و در اوستا بيشتر به جاي واژه‌ي اهورامزدا به كار رفته شده است. از همين روي نام اين ماه را "دی" ناميدند چون "دی" نام آفريننده است، كه سپس به آفريننده ی شيد (نور) نامی شد.

 

در ماه دی چهار بار جشن ديگان در روزهاي اورمزد، دی به آذر، دی به مهر و دی بدين برگزار می شود، كه از همه والا تر جشن روز اورمزد است. اين روز در ايران باستان كه نخستين جشن ديگان است به نام "اورمزد و دي ماه خرم روز" یا جشن ديگان نامیده شده است. زرتشتيان همچنين اين روز را چيرگي روشنايي بر تاريکي يا پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آورند.

در اين روز پادشاه هان، فرمانروايان و استانداران ديدار همگاني با مردم می داشتند.

 

می ستاییم مهر را

آنکه از آسمان بر فراز برجی پهن

با هزاران چشم بر ایرانیان می نگرد

نگاهبان زورمندی که هرگز خواب به چشم او راه نیابد

آن که مردمان را از نیاز و دشواری برهاند

"اوستا - مهر یشت"

 

ایرانیان باستان همواره شیفته‌ی شادی و جشن بوده‌اند و این جشن‌ها را با روشنایی و شيد (نور) می آراستند. آنان خورشید را نماد نیکی می‌دانستند و در جشن‌هایشان آن را ستایش می‌کردند. در درازترین و تیره‌ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، چشم به راه بر‌آمدن خورشید و سپیده دم می‌نشستند تا آن را ستایش کنند.

 

در اين شب خانواده هاي ايرانی پيرامون كت (کرسي) يا هيمه سوز (شومينه) گرد هم مي آيند و ميوه هايی مانند انار "نماد ميوه ايرانی"، هندوانه آجيل لَرك و شيرينی می چينند و همه تا پاسی از شب، اين شب را با داستان سرايي و شادی و خرمی می گذرانند. يادآوری می‌شود سرخی انار و هندوانه نشان روشنايی و زايش مهر است.

شب چله تون خجسته باد،

 

ايدون باد،

 

سيامك پسر گيومَرت (كيومرث) 

http://siamack7.blogfa.com

 

پس‌گشت‌ها (منابع)

 

برای سَره نويسی از واژه نامه‌های زير ياري گرفته شده است:

 

واژه ياب، فرهنگ برابرهای پارسي واژگان بيگانه، در سه پوشينه (جلد)، از ابولقاسم پرتو، انتشارات اساطير

فرهنگ نامه‌ی پارسی آريا از ج. دانشيار، انتشارات فرهنگ مردم، سپاهان (اصفهان)

 

هشدار: پخش و هر گونه بهره برداری از اين نوشتار، تنها با آوردن نام و رايانامه‌ي‌ (ايميل) نويسنده براي همگان آزاد است!

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 9:59 |

 

 

مى گویند روزی بهمنیار، شاگرد بوعلی سینا به استاد خود گفت: شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مى‌پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى‌آورند.

بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمى‌فهمى !

بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است.

بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست...

گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، نزدیك صبح كه مؤذن اذان مى‌گفت، بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت: برخیز.

بهمنیار گفت : چه كار دارید؟!

بوعلى گفت : خیلى تشنه ام. یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .

بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى‌شود و ایجاد مریضى مى‌كند.

 

بوعلى گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه‌ام شما براى من آب بیاورید، چكار دارید.

باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما را مى‌خواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم .

پس از آنكه بوعلى سینابراى شاگردش اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است نه اینکه طلب خیر برای استاد داردگفت: من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان كنم . آیا یادت هست به من مى گفتى: چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى؟! اگر ادعاى پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند...

 شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس ‍ خوانده‌اى، مى‌گویم ، آب بیاور، نمى‌آورى و دلیل براى من مى‌آورى ، در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى مناره‌ی به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله " را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ...

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 10:24 |
سرخپوست پيري مي گفت: " مرگ، هميشه پشت سرت هست، يك متري به عقب، سمت چپ ... هميشه دنبالت مياد
فاصله شو حفظ مي كنه، اما ... هر آن ممكنه دست دراز كنه و شونه ات رو لمس كنه."
همون پير جاي ديگه اي مي گفت:
" هر كاري كه مي كني فكر كن آخرين عملت هست، آخرين نبردت روي زمين ... آخرين يادگاري ! "
همه شور زندگي ام اما ...
انگشتاي مرگ رو كه تا شونه ام چند بندي فاصله نداره، دمادم حس مي كنم
مي انديشم كاري كه تو اون لحظه مي كنم، شايد آخرين باشه ...
آخرين نبردم روي زمين ... آخرين كلام ... آخرين يادگاري!
اما...
واژه از پسِ واژه مياد و نبرد، پسِ نبرد ميره
و آفتاب ميشه و غروب مياد و روزي ديگه و نبردي ديگه و كلامي ديگه
...
همينه كه بدعادت ميشم
...
هرشب كه پلك مي بندم، خيالم تخته كه سحر، دوباره پلك باز مي كنم
خاطر جمعم كه فردا خورشيد سرجاشه و جهان مي چرخه و دوستان هستن و زمان سخاوتمنده!
زمان اما...
ميگذره ... خسيس ميشه ... كم مياد !
و ما مي مونيم و كارهاي نكرده، واژه هاي ننوشته، حرفهاي نگفته، لبخندهاي نشكفته
زندگي ، چرخه ي بي انتهاي تولد و مرگه
يكي ميره، يكي مياد ... ما نظاره گريم تا نوبت مون بشه ... آغازِ يكي، پايانِ ديگريست
اما ...
جاي خاليِ اينو، اون پـُـر نمي كنه...
هرگز ... هرگز
از اين روست كه يكي مون كه ميره ... دردش وجودمونو مي گيره
نميدونيم كجا ميرن ...
يكي مون كه رفت ... تنهاتر ميشيم
دردمون مشتركه، و آنچه در هزاره ي نو از انسانيتمون باقيه ... همين حسِ مشترك هست
...
مرگ در راهه
پشت سر، يك متري به عقب، سمت چپ ...
تا دست نياورده لمسم كنه بايد كاري كنم
كاش مي دونستم قرارِ دقيقِ تماسِ انگشتاش رو با شونه ام !
شايد وقت شناس مي شدم ... و هرلحظه رو دوبار مي زيستم
اما نه...
بذار ندونم، بذار دنبالم بـــِـدُوِه، بذار سايه ي دستش رو تو هرگام كه برمي دارم، كنارم ببينم تا باور كنم :
آخرين يادگارمون شايد ... سلامي باشه كه به همسايه ي عبوس كرديم
آخرين اثر شايد ... لبخندي باشه كه به رهگذري تابونديم
آخرين نبردمون شايد ... شبنمي يا باروني باشه بر كبودِ تنهايي ، قطره اشكي شايد باشه از سرِ شوق
يا كلامي پرمهر ... يا دست ياري !
...
هر عمل، شايد آخرين باشه ... پس نيك !
هر سلام، شايد آخرين باشه ... پس با لبخندي، همراه !
هر نگاه، شايد آخرين باشه ... پس تنگاتنگ !
هر رابطه، شايد آخرين باشه ... پس رنگارنگ

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/10/01 و ساعت 17:40 |


Powered By
BLOGFA.COM