تبليغاتX
> شخصی

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را، كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!


در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم!



اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند.



اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.


و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است!


بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است
او طي 40 ثانيه بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است


او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است


سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند.

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 1387/09/27 و ساعت 11:45 |

 

 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.

يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسيد.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟

همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بی ام ‌و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/09/25 و ساعت 9:49 |

 


 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟ 

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/24 و ساعت 13:18 |

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك

نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.

هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر

میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را

كتك می‌زدند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا

رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.

اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود

كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما یاد

گرفت كه بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.

سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار

گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه  با

اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای

نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند.

اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان

می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد

بود :

" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است كه اطرافمان می‌ افتد! "

این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ !

فرصت ارسال این را برای اطرافیانتان از دست ندهید !  چون این امكان

می رود كه بعد از مطالعه این متن از خودشان بپرسند كه :  چرا ما گاهی

اوقات كارهایی را كه دیگران انجام می‌دهند كوركورانه ادامه داده و

پیروی می كنیم و غافلیم  از اینكه دلیل انجام آن كار را عاقلانه و با

استدلال  صحیح پی گیری  كنیم

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/24 و ساعت 12:23 |

 

داستان طناب درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود..
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.. ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت.. ولی قهرمان ما به جای-آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک-شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد...
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها-پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند..
کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت در حالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان -پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بدزندگی اش را به یاد می آورد.. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده..که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده ...
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود ..
در ان لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند : "خدایا کمکم کن."
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:"از من چه می خواهی؟"
- نجاتم بده!
- واقغا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.
پس آن طناب دور کمرت را ببر!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.. و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند...
روز بعد گروه نجات رسیدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت....

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/09/23 و ساعت 10:55 |

 

 

چقدر خوبه كه هر از گاهي باورهايمان را يه مروري كنيم. بد نيست ادم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكاني كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت تصميم ميگيريم  و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!

همانطور كه ميدانيم كليه تصميم گيري ها , رفتار و اعمال ادمها بر اساس يك الگوي ذهني صورت ميگيرد.

فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟

انسان به طور ذاتي بدون اينكه نياز به اقا بالا سري داشته باشه توانايي تشخيص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!!

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

ستفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .» 

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم  حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 

 

&&&

پس لازمه كه قبل از اينكه كسي متذكر ما بشه خودمان هر از گاهي به خانه تكاني ذهن و الگوهي نگرشي و تصميم گيري مان بپردازيم.

خب منظورم از اين خانه تكاني چيه؟:

تو ادبياتمون بهش ميگن:

چشمها رو بايد شست .جور ديگر بايد ديد.....

تو ادبيات عرفاني مون هم بهش ميگن:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم......فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

با كلاسها هم بهش ميگن:

"مهندسي مجدد" يا "ري انجينيرينگ":Re-Engineering

بزرگان هم بهش ميگن:

مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود مراقب گفتارت باش كه  رفتارت ميشود مراقب رفتارت باش كه عادتت ميشود.مراقب عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود..

مذهبي ها هم بهش ميگن:

يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت

 

توي اين خانه تكاني دل و فكرو رفتار چه اتفاقاتي ميافته:

*بعضي هاش رو بايد تميز كرد و غبار زمان رو ازش دور كرد و خيلي محكم تر اوونها رو حفظ كرد بهش بها داد.چه باورهاي قشنگي داشتيم كه به مرور زمان , دود زندگي يكنواخت سياهي بهش نشسته و بايد با چاشني خاطره سر و ساماني بهشون داد و دوباره در رديف اول قفسه باورهامون قرار بديم.

** بعضي از اوون باورها رو كه اتفاقا از بس بهشون عادت كرديم خيلي هم دم دست قرار گرفتند و هميشه مزاحمي براي ديدن باورهاي قشنگمون هستند،بايد براي هميشه فراموش كرد و در زباله دان فراموشي قرار داد.

***اگر خوب به اين باورها دقت كنيم ميبينيم كه بسياري از رفتارهايمان در حقيقت انتقام از باورهايي است كه از انها بيزار هستيم.ولي از بس در درون نا خود اگاهمان به انها عادت كرديم وجود انرا فراموش كرده ايم.

جالب است كه در اين كنكاش متوجه رفتارهايي ميشويم كه به دليل انتقام از كسانيكه در حق ما ظلمي كرده اند و به انها دسترسي نداريم به طور ناخوداگاه از اطرافيانمان انتقام ميگيريم.!در صورتيكه آنها شايد خيلي هم ما را دوست داشته باشند ولي اين نفرت به قدري در درون ما نفوذ كرده كه علاقه انها را نه تنها درك نميكنيم بلكه به طريقي سعي در آزردن انها داريم.

**** مثل اينكه  مطلب داره پيچيده ميشه.

****ضمنا اگر خوب دقت داشته باشيم با تفكراتي در درون خود مواجه ميشيم كه اتفاقا خيلي هم به كارمان امده و در برابر مشكلات زيادي از اونها استفاده كرديم ولي از بس كه هميشه در دسترسمون بوده قدرش رو ندونستيم و فراموشش كرديم و گذاشتيمش كنار. و حالا كه با مشكل مواجه ميشيم يادمون رفته كه چه ابزار خوبي رو كنار گذاشتيم و ميتونستيم ازش استفاده كنيم. حالا كه داريم افكارمون رو زير و رو ميكنيم خوبه كه دوباره اون باورها و ابزارها رو گرد گيري كنيم و ازشون استفاده كنيم.

 

البته من براي تمام اين حالتها مثالهاي هم در نظر دارم مخصوصا نگفتم كه تصور و برداشت جهت داري از اين مطلب نشه.فقط براي مورد چهارم يه مثال ميارم: مادر بله مادر .از كودكي هر وقت به مشكلي برخورد ميكرديم عادت داشتيم بريم پيش مادر و براش درددل كنيم و تا اوون ازمون دلجويي نميكرد ارووم نميشديم.

كمي كه بزرگتر شديم اوون خودش با حس مادرانه اش مشكلات ما رو درك ميكرد و بدون اينكه بفهميم و به غرورمون بر بخوره سعي كرد مشكلمون رو حل كنه. حالا كه خيلي بزرگتر شديم ازش دور شديم به حدي كه نه اوون از گرفتاريمون با خبر ميشه و نه ما ميبينمش.

بله از اينجاي حرفم رو شايد قبول نداشته باشيد ولي بنده خودم اين معجزه را ديدم.درسته كه گرفتاريهامون هم با خودمون بزرگ شدند ولي باز هم مادر ميتونه كمكمون كنه كافيه نفس گرمش بالاي سرمون باشه .شما را به خدا موضوع رو جدي بگيريد در بدترين گرفتاريها نفس گرم مادر انچنان انرژي مثبتي بهمون ميده كه باور نكردنيه .تمام

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 11:22 |

 

 

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>

شما به علائم توجه نكردید! میشه گواهینامه شما رو ببینم؟

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
میشه یه دقیقه صبر كنی تا پیداش كنم؟ چه شكلیه؟!

 

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
چهارگوشه و عكس خودت روشه!

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
هاا!

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
پیداش كردم!

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
بفرمایین

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>

برگرفته از ::سايت كوچولو::بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران <WwW.KoCHoLo.Org>
شما میتونید برید. عذر میخوام كه متوجه نشدم شما هم پلیس هستین!!!

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 11:6 |

- آیا می‌دانید انرژی الکتریسیته حاصل از 750 بار شانه کردن موهای یک زن ژاپنی معادل

 با روشن کردن یک لامپ شصت وات به مدت 3 دقیقه است؟

 

Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید تا کنون تعداد سه میلیارد و سیصدهزار میلیون کوکاکولا به فروش رفته است

 که برابر با نصف جمعیت جهان است؟

 

 Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید که گوریل را برای این گوریل نامیده‌اند که علاقه زیادی به خوابیدن

روی ریل قطار دارد؟

 

Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید که ترینیداد و توباگو به زبان بومیان آن معنی کلوچه گردویی می‌دهد و

 به همین دلیل ساعت‌های دیواری آنجا از چوب درخت گردو ساخته می‌شوند؟

 

Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید که گوشت کروکودیل آفریقایی 128 بار خوشمزه‌تر از پوست موز است؟


Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید کرم ضدآفتاب نخستین بار در شمال ایران کشف شد و ساکنان اولیه جنوب

 دریای خزر با ترکیب پیله‌باقالا و پاچ‌باقالا اولین کرِم‌ها را اختراع کردند؟

 

Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید اولین تیم فوتبال دنیا، توسط ایرانیان در تخت جمشید کنونی پایه‌گذاری شد

و بعدها پرسپولیس نام‌گرفت؟

 

Iranian Girls Group


- آیا می‌دانید گلابی در حقیقت یک نوع مارمولک وحشی است که از میوه‌ای به همین

 نام تغذیه می‌کند؟


- آیا می‌دانید بهترین وسیله برای تمیز کردن دماغ، انگشت است و تمام مردم

 دنیا از قدیم از همین ابزار استفاده می‌کردند؟


- آیا می‌دانید در برج میلاد 33 متر طناب به کار رفته است؟


- آیا می‌دانید چرا در دیزی بازه یا آن‌که چرا دم خر درازه؟


- آیا می‌دانید چرا آب تو تلمبه‌ست یا حتی چرا گوشکوب قلنبه‌ست؟


نمی‌دانید دیگر... اگر می‌دانستید دنیا جای بهتری برای زندگی بود. آیا می دانید من

به چند علت خواستم تا شما این چیزها را بدانید؟؟

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 11:2 |

 

 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: " صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!"
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:" ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!"
" خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم."

براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:" ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟" در جواب گفتم: " آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه." اونم در جواب گفت:" پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من."

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:" ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم."

"خواهش مي كنم" در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز " تولدت مبارك " رو مي خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم...اما به صورت لخت مادرزاد!!!

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/09/18 و ساعت 18:0 |

شاید باورتان نشود ولی از هر ۱۰ نفر، ۱ نفر دارای کور رنگی سبز-قرمز می باشد. برای فهمیدن اینکه آیا شما هم دارای چنین مشکلی هستید یا خیر، سعی کنید اعداد نوشته شده در دایره های زیر را بخوانید. در بر خی از این دایره ها هم چیزی نوشته نشده است!

             

            

        

 

 

این هم نتایج. در تمامی دایره ها عددی نوشته شده است که افراد دارای دید سالم آنرا می بینند.

 


 

Normal Color Vision

افراد دارای دید سالم

 

Red-Green Color Blind

افراد دارای کور رنگی

 

 

Left

چپ

Right

راست

 

Left

چپ

Right

راست

Top

بالا

25

29

Top

بالا

25

Spots

نقطه

Middle

وسط

45

56

Middle

وسط

Spots

نقطه

56

Bottom

پایین

6

8

Bottom

پایین

Spots

نقطه

Spots

نقطه

 

 

 


 

خوب حالا بگید که تو این دایره پایینیه چه عددی نوشته شده ؟

 

 


 

افراد دارای دید سالم عدد 5 رو می بینند در حالی افراد دارای کوررنگی سبز-قرمز عدد 2 را می بینند.

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/10 و ساعت 13:56 |
 
 
 
 
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
 
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
 
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
 
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
 
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
 
عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.
 
درختان میوه خود را نمی خورند،
ابرها باران را نمی بلعند،
رودها آب خود را نمی خورند،
چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
 
اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت  و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری
 
زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
 
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟
 
با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه
 
دوستتون دارم
+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/10 و ساعت 8:49 |

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/09/09 و ساعت 7:41 |

بله درست شنیدید، گوگل برای خود یک کشور خرید! این کشور که البته تنها یک جزیره است قرار است تا ماه آینده به مقر اصلی این غول رسانه تبدیل شود با ما در نگاهی به این رخداد و جذابیت های این جزیره برای گوگل و کارکنانش همراه شوید.

 

 

پس از خبرهای هیجان انگیز کمپانی گوگل که این روزها نام آن را در همه جا می شنویم این بار خبری کاملا متفاوت و اندکی باور نکردنی از این موتور جستجو منتشر شده است.. گوگل با بررسی چندین جزیره مختلف در نقاط مختلف دنیا بلاخره حزیره Gogooroa واقع در اقیانوس آرام را برای انتقال تمامی مستقلات خود به آن انتخاب کرد.

 

 

 

این جزیره کوچک و بسیار زیبا از دو جهت جذابیت ویژه ای برای گوگل دارد که مهمترین آنها بدون شک ظاهر خاص این جزیره است جائیکه این جزیره در نگاه از بالا کاملا به فرم حرف G آنهم از نوع بزرگ آن است که برای گوگل بسیار اهمیت دارد. جذابیت دوم این جزیره که اتفاقا اهمیت آن از اولی نیز کمتر نیست، دامنه ویژه اختصاص یافته به این منطقه در اینترنت است جائیکه بر سیاق .us در آمریکا و .uk در انگلستان، به Gogooroa علامت اختصاری ..go تعلق می گیرد که این نیز برای گوگل موفقیت فوق العاده ای محسوب می گردد و از قرار معلوم صفحه اول این جستجو گر در آینده نزدیک به google.go تغییر خواهد کرد. البته قرار است نام این جزیره پس از نقل مکان گوگل از Mountain View در کالیفرنیا به آن به Googland تغییر یابد.

 

 

 

البته این پایان ماجرا نیست و جالب است بدانید که پس از نقل مکان گوگلی های به این نقطه از دنیا "اریک اشمیت" مدیر عامل گوگل رسما بعنوان رئیس جمهور Googland انتخاب می گردد و "سرگئی برین" و "لاری پیج" که هر دو از موسسان گوگل محسوب می شوند بعنوان نخست وزیر در بخش های تجارت خارجی و تکنولوژِی این کشور مشغول به کار می شوند!! خبر جالب دیگر در این زمینه شنیده شدن نام "بیل گیتس" بعنوان وزیر تحقیقات، توسعه و رقابت است که البته تلویحا توسط جناب گیتس با اعلام آنکه به شنا علاقه ای ندارد و کوهستان را ترجیح می دهد رد شده است.

 

 

 

زیبائی های این جزیره همانند دیگر نمونه های آن در اقیانوس آرام وصف ناشدنی ست و لذتی که کارمندان گوگل از بودن در این جزیره احساس می کنند غیر قابل تصور است اما جذابیت های دیگری که پیرامون این جزیره برای گوگلی ها بوجود خواهد آمد قانونی ست که از هم اکنون به روشنی در رابطه با آن صحبت می شود و آن نیز رویائی به نام نپرداختن مالیات در این جزیره است و گوگلی ها می توانند با درآمد افسانه ای خود تا می توانند زندگی را به کام خود شیرین کرده و یک سنت مالیات نیز نپردازند (البته لذت این امر برای ما که نمی دانیم مالیات چه درختی ست قابل درک نیست).

 

 

 

در این جزیره برای هر گوگلی خانه ای رویائی ساخته می شود که گذشته از موارد معمول حتما باید دارای یک آکواریم بزرگ در خانه و یک ماهی گرمسیری بروی میز کار باشد. همچنین هر گوگلی می بایست حداقل 20 درصد از زمان کارکرد روزانه خود را به ماهیگیری اختصاص دهد و حتی قرار است کلکسیونی از ماهی های زیبای صید شده از این منطقه به نمایش گذاشته شود. غذای اصلی ساکنان Googland ماهی خواهد بود که منبع سرشاری از فسفر و امگا 3 بوده و در سر ذوق آوردن اهالی گوگل و افزایش هوش آنها موثر خواهد بود، استراتژی که گوگل در رقابت با سایر رقبا بروی آن حساب ویژه ای باز کرده است و بلاخره گوگلی ها در این منطقه به تمرین رقص های ساکنان محلی این ناحیه نیز خواهند پرداخت.

اما شاید اولین سوالی که پس از خواندن سطور فوق به ذهن خطور می کند چگونگی نگه داری 15000 سرور و دیتا سنتر گوگل در این جزیره کاملا مرطوب و خاص است. پاسخ به این سوال بر بهت خوانندگان کاملا می افزاید چرا که گوگل قصد دارد تمامی سرور های خود را در زیر آب و در یک تالاب داخل جزیره قرار دهد امری که گذشته از مسائل فنی دلائل امنیتی فراوانی نیز دارد از جمله آنکه دسترسی به این بخش تنها از طریق غواصی در زیر آب امکان پذیر است.

 

 

دیگر اخبار بدست آمده از این گزارش حاکی از آن است که گوگل به دنبال خرید پنج جزیره دیگر به شکل های O O G L E در پنج قاره جهان است که بدین ترتیب و با عملی شدن این رویا نگفته پیداست که چه اتفاقی برای دیگر رقبای گوگل خواهد افتاد

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/09/07 و ساعت 11:46 |
 

 

 

راه ۱: روزهای تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش برای افرادی كه غير از ساديسم ، رگه هايی از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!﴾

راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارين تا جلويی ها زودتر راه بيفتن!

راه ۳: وقتی می خواين برين دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونين!

راه ۴: وقتی از كسی آدرسی رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

راه ۵: كرايه تاكسی رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاری پرداخت كنين!

راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!

راه ۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاين منتهی اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

راه ۹: وقتی عده زيادی مشغول تماشای تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!

راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

راه ۱۱: در يك جمع ، سوپ يا چايی رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

راه ۱۲: به كسی كه دندون مصنوعی داره بلال تعارف كنين!

راه ۱۳: وقتی از آسانسور پياده ميشين دكمه های تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!

راه ۱۴: وقتی با بچه ها بازی فكری می كنين سعی كنين از اونها ببرين!

راه ۱۵: موقع ناهار توی يك جمع ، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

راه ۱۶: ايده های ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

راه ۱۷: بوتيك چی رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

راه ۱۸: شمعهای كيك تولد ديگران رو فوت كنين!

راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

راه ۲۰: وقتی كسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش كلاه رفته!

راه ۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

راه ۲۲: روی ماشينتون بوقهای شيپوری نصب كنين!

راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی می بينين بگين چقدر پير شده!

راه ۲۴: وقتی كسی در يك جمع جوك تعريف می كنه بلافاصله بگين خيلی قديمی بود!

راه ۲۵: چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوری كنين!

راه ۲۶: بادكنك بچه ها رو بتركونين!

راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!

راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می كنه بهش بگين كه موی بلند بيشتر بهش مياد!

راه ۲۹: بچه جيغ جيغوی خودتون رو به سينما ببرين!

راه ۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشين جا بذارين و وقتی به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايی از مازوخيسم در بر داره!﴾

راه ۳۱: ايميل های فورواردی دوستتون رو هميشه برای خودش فوروارد كنين!

راه ۳۲: توی كنسرتهای موسيقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنين!

راه ۳۳: هر جايی كه می تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره!﴾

راه ۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توی قنددون بذارين!

راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنين!

راه ۳۶: دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنين!

راه ۳۷: عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنين!

راه ۳۸: پيچهای كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!

راه ۳۹: با يه پيتزا فروشی تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشی روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!

راه ۴۰: شيشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنين!

راه ۴۱: موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارين!

راه ۴۲: توی ظرفهای آجيل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارين!

راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشينتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشين!

راه ۴۵: توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شيرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنين!

راه ۴۷: يكی از پايه های صندلی معلم يا استادتون رو لق كنين!

راه ۴۸: توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چی شعر بلده بخونه!

راه ۴۹: چراغ توالتی كه مشتری داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

راه ۵۰: ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطی پاتی بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

 

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1387/09/07 و ساعت 8:25 |

 

 

پرده ١:  نشانی از تو یافتم ،اشتباه نکرده ام دلم غریبی نمیکند ،هر چه بیشتر پیش میروم بیشتر میفهمم که اشتباه نکرده ام.آن تویی... و نشانه ها همه گواه تو اند...

چقدر شادم ...!شرم حضورمان کنار هم و برای هم  در چشمانم خانه میکند....

پرده٢: ... چه بگویم؟؟؟ واژه ها بر سرم کوبیدند...رفته بودی!

چه طور ناگهان نا پدید میشوی؟ نو؟متوجه نشدی که به سمتت می آیم؟؟دلت خبر نداد؟ حتی گرفته هم نشد؟بی قرار نشد آن روز؟حس دیدار نداشتی؟

چه قدر آمدنی همه چیز برایم زیبا بود، همه مهربان بودند.

الان همه در نظرم بد دهنی میکنند.حوصله ی هیچ کدام از این مردم دنیا را ندارم جز تو....میفهمی؟ منظورم فقط خودت است ، نه آثارت، نه نشانه هایت  و نه عکست...فقط تو

پرده٣: گوشه ای از اتاق نشسته ام ، دلم میکوبد...ستاره میفهمد...میدانم!خیره میشوم بی هیچ فکری...

دلم لبریز از توست... بلند میشوم و عطرت را به پیراهنم میزنم ، نفس عمیق میکشم مشامم پر میشود از عطر تو ...

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1387/09/05 و ساعت 17:0 |

آخرين عکس هر شخص قطعا مي‌تواند خاطره‌هاي زيادي را زنده کند، به خصوص اگر شخص مورد نظر مشهور باشد يا عکس در موقعيت خاصي گرفته شده باشد:

 


۱- سال ۱۹۳۵: آخرين عکس وايلي پست و ويل راجرز: «وايلي پست» اولين خلباني بود که به تنهايي به دور دنيا سفر کرد، «ويل راجرز» کمدين هم دوست خاص و صميمي او بود. اين عکس که در آن «پست» روي بال هواپيما مشخص است، کمي قبل از آخرين پرواز آنها از فرودگاهي در آلاسکا گرفته شده است. هواپيماي آزمايشي «لاکهيد» آنها، به خاطر مشکل موتور، هنگام برخاستن از زمين، دچار مشکل شد و سقوط کرد. فرودگاهي که در آن اين حادثه اتفاق افتاد، به نام اين دو، تغيير نام پيدا کرد.

 


۲- سال ۲۰۰۵: آخرين عکس جان و جکي نيل: ۱۳ ژانويه سال ۲۰۰۵، جسدهاي يک زوج کانادايي به نام جان و جکي نيل در سواحل تايلند، پيدا شد. آنها دو نفر از قربانيان بيشمار سونامي ۲۶ دسامبر ۲۰۰۴ بودند. هفته‌ها بعد يک مرد اهل سياتل، يک دوريين آسيب‌ديده را پيدا کرد و دور انداخت، اما کارت حافظه‌اش را نگه داشت. بعد از بازيابي اطلاعات، عکس‌هاي اين زوج در حال تفريح در ساحل تايلند پيدا شد، در ميان عکس‌ها، عکس‌هايي هم پيدا شد که نزديک شدن امواج بزرگ سونامي را به ساحل نشان مي‌داد. نکته جالب ماجرا اين بود که مرد سياتلي، اين زوج را از روي عکس‌هاي آنها که در سايت اشخاص گمشده منتشر شده بود، شناخت و با پسرهاي نيل‌ها، که در ونکوور بودند تماس گرفت، شخصا به ونکوور رفت و آخرين عکس‌هاي پدر و مادرشان را تحويلشان داد.

 


۳- سال ۱۹۵۵: آخرين عکس آلبرت اينشتين: عکسي که در زير مي‌بينيد، آخرين عکسي است که از اينشتين گرفته شده است. اين عکس در مارس سال ۱۹۵۵ گرفته شده است. احتمالا محل گرفته شدن عکس، نزديک خانه اينشتين در پرينستون است. يک ماه بعد يعني دقيقا در ۱۷ آوريل سال ۱۹۵۵، اينشتين ۷۶ ساله در نتيجه خونريزي داخلي ناشي از پاره شدن آنوريسم آئورت، درگذشت.

ثانيه‌هايي بعد از مرگ اينشتين، مغز او بدون اجازه خانواده اش برداشته شد، به اين اميد که دانش آينده، بتواند علت هوشمندي اينشتين را کشف کند.

 


۴- سال ۱۹۶۲: آخرين عکس ماريلين مونرو: خيلي‌ها عقيده دارند که عکاس چهره‌هاي مشهور، جورج بريس، آخرين عکس مونرو را گرفته است. ولي در واقع عکاس مجله لايف يعني الن گرانت، آخرين عکس را از مونرو گرفت. اين عکس در تاريخ ۷ جولاي سال ۱۹۶۲، هنگام مصاحبه با مونرو در خانه‌اش گرفته شد. در اين مصاحبه مجموعا ۶ عکس از مونرو گرفته شد که يکي از آنها را در زير مي‌بينيد. کمتر از يک ماه بعد مونرو به خاطر خودکشي با «باربيتورات» درگذشت، البته شک و ترديدهايي در مورد علت مرگ مونرو وجود دارد. مصاحبه‌اي که لايف با مونرو انجام داده بود، تنها دو روز قبل از مرگش، ‌در مجله چاپ شد.

 


۵- سال ۲۰۰۱: آخرين عکس بيل بيگارت: بيل بيگارت يک عکاس خبري بود که حوادث ۱۱ سپتامبر را بازتاب مي‌داد. او به طرز تراژيکي بعد از سقوط دومين برج تجارت جهاني درگذشت. ۴ روز بعد جسد بيگارت، از ميان آوار بيرون آورده شد. دوربين‌هايي که همراه بيگارت بود به همسرش داده شد. همسر او، دوربين‌ها را به يک دوست صميمي بيگارت داد، فيلم‌ها در دو دوربين بيگارت سالم نمانده بودند، اما با وجود اينکه دوريبن ديجيتال پوشيده شده از خاکستر بيگارت سالم باقي نمانده بود و لنزهايش خراب شده بود، کارت فلش دوربين دست‌نخورده باقي مانده بود. ۱۵۰ عکس در فلش کارت، پيدا شد. در ميان اين عکس‌ها، عکسي بود که در ساعت ۱۰:۲۸ و ۲۴ ثانيه، يعني کمي قبل از سقوط دومين برح تجارت جهاني در ساعت ۱۰:۳۰ دقيقه گرفته شده بود.

 


۶- سال ۱۹۹۷: آخرين عکس ديانا: اين عکس‌، سال قبل، هنگامي که تحقيقات تازه‌اي جهت پيدا کردن علت مرگ ديانا شروع شد، منتشر شد. اين عکس آخرين عکسي است که از ديانا گرفته شده است. با وجود اينکه در اين عکس فقط قسمتي از موهاي دايانا پيداست، اما نشريات رقابت سختي را بر سر اينکه کدامشان براي اولين بار اين عکس را چاپ کنند، شروع کردند. درواقع عکس‌هايي نظير همين عکس، باعث مرگ ديانا شدند.

اين عکس در ساعت ۱۲:۲۰ صبح روز ۳۱ اگوست سال ۱۹۹۷ گرفته شده است. در صندلي‌هاي جلو، راننده هتل و محافظ «دودي فايد» نشته‌اند و در صندلي‌هاي عقب پرنسس ديانا و دودي فايد قرار دارند. ثانيه‌هايي بعد از گرفته شدن اين عکس، مرسدس آنها با سرعت ۱۰۵ کيلومتر در ساعت وارد يک مسير زيرگذر شد، راننده کنترل ماشين را از دست داد و با يکي از ستون‌هاي زيرگذر تصادف کرد.

در حالي که سرنشينان اتوموبيل، به سختي مجروح شده بودند، عکاسان همچنان به عکس‌برداري از آنها ادامه مي‌داند، هنگامي که تيم اورژانس، عکاسان را دور مي‌کرد، ديانا که هنوز زنده بود، نجوا مي‌کرد : «تنهايم بگذاريد.»

فايد بعد از تصادف بلافاصله مرد و ديانا ساعاتي بعد در بيمارستان درگذشت.

 


۷- سال ۱۹۷۷: آخرين عکس الويس پريسلي: اين عکس، آخرين عکس موجود از پريسلي است که در صبح ۱۶ آگوست سال ۱۹۷۷ گرفته شده است. بعد از ظهر همين روز، نامزد پريسلي، پيکر بي‌جان او را در کف حمام پيدا کرد. گرچه پريسلي معتاد به داورهاي آرامبخش بود، اما بعضي‌ها هم مرگ او را منتسب به واکنش آنافيلاکتيک او به داروي کدئيني مي‌کنند که داندانپزشک پريسلي، يک روز قبل براي او تجويز کرده بود.

 


۸- سال ۱۹۴۵: آخرين عکس آدولف هيتلر: اين عکس، آخرين عکسي است که از هيتلر گرفته شده است و در آن هيتلر دو روز قبل از مرگش در محوطه بيرون پناهگاه در حال بررسي خرابي‌هاي بمباران‌ها ديده مي‌شود. دو روز بعد مردي که آلمان‌ و جهان را درگير ۶ سال جنگ ويرانگر کرد، تصميم گرفت به زندگي خود پايان بدهد، اما قبل از آن با معشوقه‌اش «اوا براون» ازدواج کرد و وصيت‌نامه‌اش را نوشت. در بعد از ظهر ۳۰ آوريل سال ۱۹۴۵ هيتلر و براون در اتاقشان خودکشي کردند، هيتلر با خوردن قرص سيانيد و شليک به سرش خودکشي کرد و براون فقط با خوردن سيانيد.

 


۹- سال ۱۹۴۵: آخرين عکس ان فرانک: «ان فرانک»، يک دختر يهودي بود که انتشار خاطراتش از دوره‌اي که از ترس نيروهاي نازي، به همراه خانواده‌اش پنهان شده بود، او را مشهور کرد.

اين عکس آخرين عکسي است که از ان فرانک و خواهرش -مارگوت- موجود است. اين عکس در نيمه سال ۱۹۴۲ گرفته شده است. در انتهاي همين سال، مارگوت به اردوگاه کار اجباري فرستاده شد. «ان» به همراه خانواده‌اش پنهان شدند، اما محل اختفاي آنها کشف شد و آنها به اردوگاه فرستاده شدند. مدارک نشان مي‌دهند که مارگوت به خاطر سقوط از تختخواب و به سبب ضعف شديد ناشي از زندگي در کمپ نازي‌ها در گذشت و چند روز بعد هم «ان» از دنيا رفت.

 


۱۰- سال ۱۸۶۵: آخرين عکس آبراهام لينکلن: شک و ترديدهايي در مورد اينکه کدام عکس، ‌واقعا آخرين عکس گرفته شده از لينکلن است، وجود دارد. با اين همه، تصور مي‌رود که اين عکس، آخرين عکس گرفته شده از وي باشد. اين عکس توسط عکاسي به نام «هنري ورن» گرفته شده است. يک ماه بعد از گرفته شدن اين عکس، لينکلن براي ديدن نمايشي به تئاتر فورد رفت. در اين زمان يک هنرپيشه شناخته شده به نام جان ويکس بوس John Wilkes Booth که جاسوس کنفدراسيون جنوب بود، پشت سر رئيس‌جمهور رفت و منظر ماند، نمايش وارد قسمت خنده‌دارش شود، به اين اميد که صداي بلند خنده تماشاگران، مانع از شنيده شدن صداي شليک گلوله شود. وقتي صداي خنده بلند شد، «بوس» از اسلحه کاليبر ۴۴‌اش، به سر لينکلن شليک کرد.

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 13:8 |

عشق و دوستی

يك تست ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات ان پاسخ دهيد
سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد.صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟
............ ......... ......... ....



جواب ها
جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.
جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتور و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود


امضا شناسي ( خیلی جالب و خواندنی)

 

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 12:59 |

 

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
 

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد، View Full Size Image

وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، View Full Size Image

اگر کفش و لباس داريد، View Full Size Image

اگر تختخواب و سرپناهى داريد، View Full Size Image

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد. View Full Size Image

اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد، View Full Size Image


شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
View Full Size Image

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:

1- يک کسى به فکر شما بوده است. View Full Size Image

2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد. View Full Size Image

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند. View Full Size Image

به قول يکنفر:

         طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد، View Full Size Image

   طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌ايد، View Full Size Image

          طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمی‌بيند،

          طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود،

          و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.بهشت است

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 8:54 |

اميد


   در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی

بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما

دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر،

خانواده‪هایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از

ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که

می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و

تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

 


  او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور

و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.


   در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که

مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش

وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.


  روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با

پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.


  پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به

کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون

نگاه کرد،


   اما...

 


 تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.


 با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا

وصف می کرد؟


  پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید

فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.


  بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد

کنید.


....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

 


 اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را، که با پول

نمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.


انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.


انسانها عمل شما را فراموش می کنند.


اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این  نفس ها را می سازند

 

 

 

مطمئنم كه این متن براتون تكراریه. اما فكر می كنم ارزش خوندن برای بار چندم رو داره.

 

بهشت و جهنم

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/03 و ساعت 9:30 |

در نیویورک، بروکلین،مدرسه‌ای براي بچه‌های دارای ناتوانی ذهنی است.درضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من"شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی‌تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه‌ها می‌تونند. بچه من نمی‌تونه چهره ها و چیزهایی روکه دیده مثل بقیه بچه‌ها بیاد بياره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می‌کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه‌ها اونو تو تیمشون نمی‌خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش میکنیم اونو در راند 9 بازی بدیم... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به > شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه
> شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول
ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته!
توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم
> دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!.
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند > مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1387/09/03 و ساعت 7:46 |
 آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی چرچیل
و روزولت واستالین بعداز میتینگهای پی در پی 
 آن روز تاریخی! برای خوردن شام با هم نشسته 
بودند. در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت
نشسته بودو به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به
همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این  خردل  تند
 به این سگ داد؟
روزولت گفت من
 میتوانم ، خردل  را داخل 
 گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را  
جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ 
کرد،سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن 
کرد تا اینکه به خردل
رسید، خردل دهان سگ
را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد 
 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت
 هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری 
از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف
 
سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را
 محکم گرفته وبادست دیگرش خردل را به زور
 به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش 
رااز دست  استالین رهانید و خردل را تف کرد

در این میان چرچیل که به هر دوی آنها میخندید 
بلند شد و گفت؛
 دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما
 باید  کاری بکنید  که خودش مجبور بشه 
 بخوره، روزولت گفت چطوری؟ 
چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شدوبا 
چهار انگشتش مقداری از خردل رابه مقعد سگ 
مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش 
میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل 
 گفت دیدید  چطوری میتوان زور را
 بدون زور
 زدن بمردمان  اعمال  کرد


+ نوشته شده توسط سحر در شنبه 1387/09/02 و ساعت 7:47 |


Powered By
BLOGFA.COM